#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_188
-معجزه بود...خدا برش گردوند..هیچ کس بهش امید نداشت..منم هیچی نمیدونم بهوش که اومدم فقط دیدم پرستار بالای سرم میگه موقعی که داشتن ارتباطش رو قطع میکردن علائم از خودش نشون میده..فکر کن..بعد این همه مدت..درست تو ثانیه ای که هیچ کس حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد که برگرده ، برگشت!..تو اوج نا امیدی همه،وقتی داشتیم به نبودش فکر میکردیم برگشت...این یعنی معجره..یعنی خدا خیلی دوستش داشته که بازم برش گردونده..
-داری شوخی میکنی میترا؟
-میشه با این موضوع شوخی کرد؟
یک هفته ست اوردنش تو بخش..میدونی وقتی بهوش اومد اولین چیزی که گفت چی بود؟اسم تو رو صدا کرد..
نمیدونم اون لحظه چه حسی داشتم..شوک؟تعجب؟خوشحالی؟
یه صدایی برام یاد اوردی شد،صدای خودم بارها تو مغزم انعکاس پیدا کرد:
"به ابروی فاطمه زهرات قسم میدم..برش گردون..برای همیشه از زندگیش میرم فقط برگرده"
یا ناراحتی؟؟...
مغزم هنگ کرده بود و توانایی فکر کردن رو ازم گرفته بود..به دهن میترا که فقط باز و بسته میشد نگاه میکردم و هیچ حرفی از دهنم بیرون نمی اومد..
نمیتونم برم
خوشحالیش از بین رفت :
-یعنی چی؟زده به سرت؟کی بود شب و روز وایمیستاد تا بهوش میاد؟مگه منتظرش نبودی؟مگه هرروز نمیرفتی پیشش؟
روی مبل کنارم نشستم و گفتم:
-نمیتونم میترا..باید برم.. عصبانی شد:
-دیوونه حالیته داری چی میگی؟ به خدا شماها از صد تا دیوونه بد ترین!..سرم رو بلند کردم که غر غر هاش ساکت شد و با بهت گفت:
-فرنود...تو..؟اونا ؟!..داری چه بلایی سر خودت میاری؟ با غم گفتم:
-شده تا حالا یه چیزی از اون بالایی بخوای و درست بشه؟شده مثل من بمونی تو دو راهی و ندونی با زندگیت چه غلطی بکنی؟ حسابی گیج شده بود ..تعجب از صورتش می بارید..ادامه دادم:
-من یه عهدی باهاش بستم..از ته دلم بهش التماس کردم..نمیتونم بزنم زیر عهدم..!این یکی تو مرامم نیست!
بریده بریده گفت:چه...عهدی؟؟!
romangram.com | @romangram_com