#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_182





با صدای قدم های فردی هانیه هراسان از خواب پریدو از صندلی برخاست،تمام تنش در طی این دو ساعتی که به خواب رفته بود خشک شده بود.. با این حرکت او رعنا هم چشمهایش را گشود رعنا تمام شب را صرف صحبت و دلداری دادن هانیه سپری کرده بود و در دلش کور سوی امیدی ایجاد کرده بود در حالیکه خودش هم به حرفهایش چندان اطمینانی نداشت...

هانیه به ساعت بزرگ بیمارستان چشم دوخت ساعت 8 صبح بود. دکتر هانا وارد بخش شد استرس بر جان هانیه شدت گرفته بود تا جاییکه احساس تهوع میکرد..

دلش میخواست وقتی که دکتر از در خارج میشود خبر هوشیاری خواهرش را بدهد ،هیچ وقت زندگی را بدون هانا تصور نکرده بود حتی در این روزهای اخیر که همه ی در های امید به رویش بسته شده بود..

بی اختیار بر لباس چنگ زد تا انرا از خود جدا کند با ترس به رعنا گفت:

-چیکار کنیم؟

-رعنا حالی خراب تر از هانیه داشت تنها کاری که در ان لحظه انجام داد لبخندی گرم ولی پر از تردید به هانیه زد و گفت:

خوب میشه توکل به خدا . سپس به گوشه ای رفت تا اردلان و خانواده اش را خبر کند..!

در کمتر از نیم ساعت مادر هانا با بی قراری پا به بخش نهاد..از ان ابتدای ناله ی سوزناکی را سر داد که همه پرسنل با دلسوزی نگاهش میکردند،همه میدانستند این مادر چگونه دارد به سختی غم نبود فرزند را به دوش میکشد ..بی قراری های مارال خانم را در طی این پنج ماه همه به چشم دیده بودند.. دکتر پس از انجام معایناتی به پرستار همراهش اشاره ای کرد و از بخش بیرون امد..پرستار با چهره ای گرفته به صورت هانا چشم دوخته بود..دلش نمی امد دستگاه ها را از ان دخترک معصوم جدا کند.. اقا منصور به سرعت به سمت دکتر رفت هانیه حرفی نمیزد و به دهان دکتر چشم دوخته بود

دکتر نگاهی مالامال از تاسف به اقا منصور انداخت و گفت:

-جناب نکوهش، تا ساعات اینده دستگاه ها رو جدا میکنیم ، تمام تلاشمون رو کردیم کاری از دست ما ساخته نیست ادامه دادن بیشتر،نه تنها معجزه ای صورت نمیگیره بلکه خودتون و خانوادتون هم بیشتر اذیت میشین. اگر تمایل دارید برگه ی اهدای عضو رو پر کنید تا هم کار خیری کرده باشین و هم اعضای بدنشون رو به کسانی که نیازمندند اهدا کنیم..متاسفم..خدا بهتون صبر بده!..

هانیه جیغ بلندی کشید بر شیشه ای سی یو میکوبید..گریه اش نمی امد فقط جیغ میزد.. پدرش به گوشه ای سر خورد و دستانش را بر سرش نهاد و از ته دلش زار زد.. مادرش با جیغ و التماس و گریه بر سر و صورت خود میکوبید و از دکتر تمنا میکرد کمی دیگر صبر پیشه کند، هانیه انقدر جیغ زد که از حال رفت و رعنا اورا در آ*غ*و*ش گرفت.. پدرش فریاد میزد و اشک میریخت.. از درد..از غصه و غم..از درد از دست دادن فرزند،ان هم فرزند ارشدش، دختر نازنینش!..

اردلان که پا به پخش گذاشت صدای شیون ها و زاری ها را میشنید دلش گواهی خوبی نمیداد... با دیدن زن برادرش و برادرش و همسرش که ان طور زار میزدند شستش خبر دار شد که چه اتفاقی افتاده.. باورش نمیشد..به چهره معصوم هانا که در سیم ها غرق بود خیره شد.. باورش نمیشد که برادر زاده اش،همبازی دوران نوجوانی اش،محرم راز های جوانی اش،به این راحتی و برای همیشه با او وداع کند.. در خاطرش نمیگنجید که هانارا باید به همین زودی به دست فراموشی بسپارد... بی اراده و مقطع گریست.. میان گریه هایش خندید..اگر تا به حال باور نداشت که چه شده،تازه داشت شکی را که بهش وارد شده بود را درک میکرد.. تازه داشت درک میکرد چه اتشی بر جان او و خانواده شان وارد شده .. .. ..

یلدا با درد چشمانش را باز کرد، انقدر دیشب گریه گرده بود که نای باز کردن پلکهایش را نداشت ..با تنی کوفته چادر را از سرش برداشت ناگهان به یاد هانا افتاد.. دستپاچه از مسجد بیرون امد و با یک دربستی به سمت بیمارستان حرکت کرد

در راه انقدر با خود حرف زده بود انقدر زیر لبی صلوات فرستاده بود که دست اخر راننده پرسید:

-خانم حالتون خوبه؟

جوابی نداد دستهایش را بهم فشرد.. ماشین مقابل بیمارستان ایستاد یلدا با دو پیاده شد و در راه هم پشت سرش نبست صدای داد راننده بلند شد:

-خانوم..؟؟کجا میری؟؟اهای خانوم کرایه ما چی شد؟؟؟؟


romangram.com | @romangram_com