#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_161

نگاهم با نگاه پسر تو ایینه تلاقی کرد.. صورتم از شدت خشم سرخ شده بود..چرا؟؟؟؟چرا نمیتونستم چیزی بگم؟؟؟چرا؟؟؟؟

با دو خودم رو به بیرون رسوندم و در ماشین رو باز کردم..بی وقفه استارت زدم گاز دادم..صدای لاستیکام روی زمین کشیده شد..به اتوبان رسیدم..از روز خشم نفس نفس میزدم..

دست اخر نتونستم طاقت بیارم..دو تا دستامو به فرمون گرفتم و فشردم...نامزد دوستم..نامزد بهترین رفیقم..رفیقی که بعد مرگ بابا پشتمو خالی نکرد..چرا اون؟؟؟؟؟؟؟خدایا چرا داری با من این کار رو میکنی؟؟؟

چرا باید از میون این همه ادم تو دنیا از میون این همه کسایی که زندگی میکنن،نامزد بهترین رفیقم.....عشقم باشــــه؟؟؟؟؟؟؟

این پسر همونی هست که میترا اسمش رو بهم نمیگفت؟؟؟؟همونی که قرار بود هانا به زور باهاش ازدواج کنه؟؟؟همونی که مثل بختک افتاد وسط زندگی ما؟؟؟؟این پسر همون رفیقِ منه؟؟؟؟

پامو رو پدال گاز تا ته فشردم..ماشین با سرعت نجومی غیر قابل وصفی از جاش کنده شد..!!

نمیدونستم مسیرم کجاست...نمیدونستم کجا دارم میرم...نمیدونستم چرا باید سرنوشت من اینجوری باشه..نمیدونستم چرا باید این همه اتفاق فقط برای من یکی بیوفته...نمیدونستم اخر این ماجراها به چی ختم میشه..

از چند تا ماشین سبقت میگرفتم..دست اخر نتونستم طاقت بیارم..نتونستم اون همه اتفاق رو یک جا برای خودم هضم کنم..پامو تا اخرین توان رو گاز فشردم و داد زدم..از تــــه دلم داد زدم...تا جایییکه جون تو تنم بود نعره کشیدم:

خــــــــــــدااااااااااا ااااا....مگـــــــــــــــه مـــــن چــــه گ*ن*ا*هی کردم؟؟؟؟دارم تاوان کدوم گ*ن*ا*ه نکردمو پس میـــــــدم؟؟؟؟؟خــــــــ ــــــــــــــــــــدآآآآ آآآآآآآآآ میخوای چی رو ازم بگیـــــــــری؟؟؟؟؟؟

*******

سکوت بود و سکوت بود و سکوت...

از پرتگاه فاصله گرفتم و دو زانو کف زمین نشستم

«دلم براش تنگ شده ...نامزدم ....خیلی بی انصافیه که بعد 5ماه نمیتونم چهره اش رو ببینم»

خدایا به دادم برس...دارم دیوونه میشم..خدایا کمکم کن ... نذار دیوونه تر از این بشم ...

برای یه مرد هیچ چیز سخت تر و درد اور تر از این نیست که ببینه یه مرد دیگه..که از قضا مثل کف دستش اونو میشناسه..با احساس از عشقش حرف بزنه...و اون عشقش کسی نباشه جز عشق خودش..جز وجود خودش..سهم خودش...همه هست و نیست خودش ...

-خدایا داری با من چیکار میکنی؟؟ چرا ارسام؟؟چرا بهترین رفیق من؟؟چرا هانــا؟؟ چرا؟؟؟

حتی نمیدونستم ساعت چنده...نمیدونستم چند ساعته از شهر خارج شدم و اینجا با داد و فریاد خودمو تخلیه میکنم..جز انعکاس صدای خودم کوچکترین صدایی به گوش نمیرسید ..جز گریه های پر از خشمم صدای هق هق دیگه ای نبود..!

اینجا هیچی نبود...جز یه بیابون بی اب و علف...بخشی از زمین خدا ..

با بی حالی روی زمین پر از خاک و سنگ ریزه دراز کشیدم.. چشمام تو دل اسمون قفل شد...دل تیره اسمون .. اسمون امشب پر از ستاره بود .. ماه کامل بود . همه چیز سر جای خودش بود...فقط یه چیز طبق قانونش سر جاش نبود..


romangram.com | @romangram_com