#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_155

مثل همیشه .. اروم و ساکت ... با همون چهره معصومش ..خوابیده بود...خواب خواب بود. انگار خیلی اروم بود...اروم و معصوم .. یعنی انقدر از اطرافش خسته شده بود که این همه مدت خواب رو به بیداری کنار کسایی که براش مهمن ترجیح میداد؟ با لرزش دستم رو به شیشه کشیدم و به چهره پر از ارامشش خیره شدم.:

-هانا ..؟ خانومی... بازم من اومدم. دیگه نمیدونم این چندمین سلامیه که تو جوابش رو بهم نمیدی! الان حتما میگی خسته نشدی از این که هرروز پشت این در وایسادی و جوابتو ندادم؟ میخوای عذابم بدی؟از قصد جوابم رو نمیدی که من دیگه اینجا نیام؟ ولی خودت که خوب میدونی حتی اگه بازم بهم بی محلی کنی ..حتی اگه هرروزم جوابم رو ندی من بازم اینجا میام...من بازم اینجا،پشت همین در منتظرت وایمیستم ..

هانا..خسته نشدی این همه استراحت کردی؟خسته نشدی این همه خوابیدی؟بسه دختر خوب .. بلند شو..

.بلند شو ببین اطرافت چه خبره.. ببین چند وقته که گذشته و تو هنوزم خوابیدی..

چی؟؟ اره عزیزم ...اره خانومم...5 ماهه ..5ماهه تمومِ تو چشماتو بستی و جواب هیچ کدوممون رو نمیدی ..خانومی ما خسته شدیم ..پاشو دیگه بسه ..اشکم و پس زدم ..:

-بلند شو ببین چی به روز همه اوردی دختر ....پاشو ببین از اون شبی که چشماتو بستی ارامش رو از همه ما گرفتی .. روزی نیست که مامانت از حال نره

..هانیه 5ماهه روزه سکوت گرفته و با هیچ کی حرف نمیزنه .. میتراهم ..اره عزیزم..خواهرت...میتراهم یه چشمش اشکه یه چشمش خون.. انقدر این 5ماه از دست رفته که اگه بیدار شی و ببینیش باورت نمیشه این همون دختر شیطون و شاد گذشته ست .. هرروز زیر سرمه..!

دیگه چی بگم؟از کی برات بگم؟حال منم که دیگه گفتن نداره..5ماهه شب و روزم پشت این در خلاصه شده ..نتونستم مقاومت کنم و بغضم ترکید ..:

بلنــــد شـــــو لعنتــــــــــــــی ... پاشو کشتــــی مارو ...پیشونیم رو به شیشه سرد و یخ زده تکیه دادم:

--بسه دیگه..خیلی رفع خستگی کردی ..به ولای علی من جای تو خسته شدم ..خیلی هم زیاد خسته شدم ..چرا حرف نمیزنی؟چرا جوابم رو نمیدی؟چرا داری منو میکشی؟!

اره ..تعجب نکن ..اینایی که همینجور دارن میریزه اشکن ....سه حرفه ..ا..ش..ک .. این جمله رو شنیدی که میگن مرد گریه نمیکنه؟؟

ولی من نمیتونم .. مرد هستم ..ولی خیلی وقته مقاومتم رو ازم گرفتی ..تو ازم گرفتیش .. همش تقصیر توئه ..فقط خودِ تو..

کی دیده بود فرنود راستین یه روزی بخاطر یه دختر اینجوری زار بزنه ؟!ولی حالا ببین..دارم گریه میکنم..به حال دل بدبختم .. به حال صبرم که دیگه خیلی وقته سر اومده ..میفهمـــی؟؟

تو باعث شدی من اینجوری گریه کنم ...هرچی میخوای اسممو بذار...نـــامـــرد ...ضعیـــف ...بز دل...هرچی میخوای بهم بگو ولی بلند شو.. هرروز چشمم به تقویم گره خورده .هرروز میگم چشماتو باز میکنی و این کاب*و*س لعنتی برای همیشه تموم میشه ..ولی هرروز بدتر از دیروز شده ... خیلی نامردی هانا ..خیلی نامرد.. تو داری حال منو میبینی و اینجوری بی تفاوتی؟! تو بی قراری های این دل صاب مرده رو میبینی و عین خیالتم نیست؟! خیلی ازت دلگیرم ..خیلی ازت دلم گرفته .. روزام بدون تو روز نیست ..زندگی نیست .. غمبـــاد گرفتم انقدر تو خودم ریختم ...میفهمـــــی ایـــنــــارو؟؟؟؟

تو که همیشه بهم میگفتی درکت میکنم ..پس چرا این بار درکم نمیکنی؟! چرا این بار روی همه چیز و همه کس چشماتو بستی ؟!

بخاطر من بیدار نمیشی..بخاطر دل پدر مادرت بلند شو..بخاطر خواهرت و دوستت بلند شو..من به درک ..تا کی میخوای اینجا بخوابی و هیچ تکونی نخوری؟

سرم رو پایین انداختم و چشمامو بستم ..هق زدم ..سخت بود..خیلی سخت بود..برای من ..برای منی که هیچ کس اشکمو ندیده بود..برای پسری که چندین سال به اشکش اجازه فرود نداده بود..

برای کسی که غصه هامو ریختم تو دلم و همیشه خودمو بی تفاوت نشون دادم..کی از دل من خبر داشت؟کی میدونست من چی دارم میکشم..؟من تنها بودم..خیلی تنها .. مثل یه ماهی بودم که تو اسمون تنها و بی کس زندگی میکرد و به همه لبخند میزد ..

مثل یه ماه که تو اسمون زمین اسیر شده بود و هیچ کس اونو نمیفهمید .. سخت بود که از نوجوونیم خم به ابروم نیاوردم..چون من مرد خونه بودم.. چون چشم مادر و خواهرم به من خوش بود ..


romangram.com | @romangram_com