#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_150
شیشه رو تو دستم جا به جا کردم.
فصل یــــازدهـــم:
چشمم به میترا افتاد که داشت نگاهم میکرد.نگاهش یخ زده بود..بی روح و نا امید!
-خوب میشه مگه نه...؟میدونم...میدونم خوب میشه ...بعدش میخوام....میخوام یه جشن بزرگ ترتیب بدم....هممون هم هستیم..تو من کیانا همه بچه های یونی..بعد...بعد تو باید بیای..باید هرجوری شده راضیش کنی..مگه نه؟
نمیفهمیدم چی میگه.میدونستم خودش هم تو موقعیتی نیست که از حرفاش درکی داشته باشه.فضای اونجا برام خفقان اور بود.نمیتونستم تو اون شرایط نفس بکشم خودمو به محوطه رسوندم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. ارنجم رو روی زانوهام گذاشتم و به ساعتم خیره شدم. ساعت5عصر بود.باورم نمیشد زمان به این سرعت گذشته باشه. به دور دست ها چشم دوخته بودم و مدام نفس عمیق همراه با اه میکشیدم.اهی که توش کورسوی امید شاید پیدا میشد..
انقدر اونجا نشستم تا اینکه صدای سیامک رو شنیدم..:
-به دلت بد راه نده...خدا بزرگه..اون خوب میشه...
پوزخندی زدم: جای من نیستی بفهمی چی میکشم.
سیگاری از جیبش دراورد و با فندک روشنش کرد..: محکم باش...این اتفاق ها ممکنه برای هرکسی بیوفته ... فقط نباید خودتو ببازی.
-نمیدونم چرا فقط برای من از این اتفاقا میوفته.
با تعجب نگام کرد..پک محکمی به سیگارش زد..چیزی نگفتم.. منتظر بود تا حرف بزنم..دلم نمیخواست چیزی به کسی بگم..
-منظورت چیه؟
-بیخیال...مهم نیست. از جام بلند شدم به سر شونش ضربه زدم و دستام رو تو جیب پالتوم فرو کردم و قدم زدم..انقدر تو محوطه چرخیدم که تاریکی اسمون رو در بر گرفت. موندنم اینجا هیچ فایده ای نداشت خصوصا اینکه تو این شرایط نمیتونستم جلو برم..تصمیم گرفتم برم خونه تا بعد از کمی استراحت باز برگردم
+++
-کجا بودی؟نباید یه زنگ بزنی..از ظهره رفتی 10 شب میای خونه؟نمیگی دل من هزار راه میره؟
ب*غ*لش کردم و گونشو ب*و*سیدم:
-شرمنده ام مامان...حالم خوش نبود..یادم رفت بهت خبر بدم. دنبالم اومد:
romangram.com | @romangram_com