#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_143

-چه خبرا؟

-سلامتی..خبری ندارم..تو چه خبر؟

-یادمه گفته بودی یکی از رفیقات وکیله..درسته؟

-درسته..چطور؟

-حقیقتش یه زمینی تو یکی از شهرستانا هست برای یکی از همکارام..میخواد زمینش رو بفروشه..ولی خورده به بن بست.شهردار اون شهر میگه زمینش تو قسمت طرح شهر هست و نمیشه اون رو فروخت و کلی بهونه میاره.گفتم به تو بگم ببینی میتونی براش کاری کنی؟

-حتما...باعلی هماهنگ میکنم خبرش رو بهت میدم.

کمی گذشت و فرنوش صدامون زد برای شام. از جام بلند شدم که مامان کنار گوشم گفت :حالت خوبه؟ تو چشماش نگاه کردم..سرم رو پایین انداختم تکون خفیفی دادم. قبل از اینکه سوال پیچم کنه سر میز نشستم..کفگیر رو برداشتم و برنج کشیدم:

خب خواهر بزرگه...میخوام ببینم دست پختت تا چه اندازه پیشرفت کرده..ببینم اصلا قابل خوردن هست یا نه؟!..تو این هول و ولا نمیریم بیوفتیم رو دستتون! با ملاقه خورش کوبید رو دستم:

-اصلا لازم نکرده دست پخت منو نوش جان کنی!..حقته شب رو گشنه سپری کنی بی لیاقت!

-خب تا اون جایی که خونه بودی بلد نبودی تخم مرغ درست کنی..بد میگم مامان؟

فرنوش-اصلا مشکل از منه که امشب غذای مورد علاقتو درست کردم..باید جلوی تو سنگ میذاشتم تا الان قدر بدونی!

با خنده ادامه دادم: پویا ..خانوم یه دفعه میخواست تخم مرغ درست کنه..روغن نریخته بود اگه بدونی چه اوضاعی شد!!..

صدای خنده منو پویا خونه رو پر کرد..

پویا-به جاش نمیگی یه شوهر خوب خدا قسمتش کرد؟خوب تر از من کجا پیدا میکرد؟

فرنوش-فعلا که شما منو پیدا کردی نه من تورو..

پویا چشمکی زد : اصلا ما دربست نوکرتیم خانوم!!

شام رو با خنده خوردیم..ولی خنده ای که برام از هر چیزی تلخ تر بود.

+++

مامان-فرنود بشین میخوام باهات حرف بزنم.


romangram.com | @romangram_com