#بامداد_خمار_پارت_64

- گفتم برو گمشو.

صدایش را پایین آورد و گفت:
- اون برات کاؼذ داده.
درجا میخکوب شدم. پسرک به سرعت جلو آمد و دست خود را باز کرد.
- اون کیه؟
- گفت بگویم همان ن ّجاره.
به بهانۀ دادن پول به سرعت کاؼذ را از کؾ دست او قاپیدم و راه افتادم. در هشتی خانه کاؼذ را گشودم. همان خ ّط خوش
بود که دیدن دوباره اش قلبم را به تپش انداخت و خون در بدن منجمدم دوباره به گردش در آمد. باز خورشید روشن شد و
زندگی به جریان افتاد.
oعمه جان تکّه کاؼذ دیگری به دست سودابه داد. گذشت زمان اثر خود را بر آن نهاده و آن را زرد کرده بود. در کاؼذ با
خ ّطی خوش نوشته بود: پشت باغ خانه تان منتظر هستم.
oاحساس اشتیاق و مح ّبت از لابه لای کلمات نامه، از میان ؼبار زمان، به قلب سودابه منتقل شد. عمه جان همۀ یادگارها را
حفظ کرده بود. در حالی که دوباره کاؼذ را می گرفت و در جعبه در جای خود قرار می داد. ادامه داد.
دیگر آب از سرم گذشته بود. در بن ِد آبرو نبودم. می دانستم که پدر و مادرم دیگر ؼم مرا ندارند. خیالشان از جانب ن ّجار
محلّه راحت است. پس مادرم حتماً دیر باز می گشت و تا ؼروب چند ساعتی فرصت داشتم. حاج علی هم که به حساب
نمی آمد. پیرمرد بیچاره، سرش به کار خودش بود. سبکبال بازگشتم و با قدمهای شمره به سمت چپ کوچ راه افتادم. تا
آخر دیوار باغ منزلمان رفتم. در این قسمت بیشتر دیوار باغ هایی بود که جا به جا به یکدیگر نزدیک می شدند. حتی عبر
کالسکه که مد ّتی به دستور پدرم از آن قسمت انجام می گرفت، به خاطر باریکی کوچه با سختی توام بود. وقتی به ته دیوار
باغ رسیدم،باز به چپ پیچیدم. این جا کوچه باغ باریکی بود که از دو طرؾ آن درختان چنار از پس دیوار باغ ما و باغ
همسایۀ مقابل سر برآورده و سایه بر زمین افکنده بودند. بسشتر کوچه پر خاک و خاشاک و پست و بلند بود. مدفوع سگ
و انسان جا به جا دیده می شد. آن جا قریباً متروک بود. کوچه باغ بع زمین گستردۀ متروکی منتهی می شد که آن جا نیز
خار و خاشاک و چند تک درخت نیمه خشک دیده می شد. هرگز به این معبر یا زمین پشت آن نیم نگاهی نیز نیفکنده بودم.
آن روز این معبر متروک بهشت من شد.
اواسط کوچه ایستادم. دو ساعت از ظهر گذشته بود. در آن گرمای تابستان، احدی در آن حوالی نبود و اگر هم بود مرا در
چادر کهنه ای که به سر کرده بودم و پیچه ای که به رو داشتم به جا نمی آورد. پشت به کوچۀ اصلی ایستاده بودم. صدای
پای او را شنیدم که از پشت سرم داخل آن معبر باریک و تنگ شد. صدای خش خش خرد شدن خار و خاشاک را می
شنیدم و از حقارت آن محل شرمنده بودم. مثل این که من مسئول وضعیت کثیؾ و آشفته و درهم و برهم آن کوچه بودم.
لحظه ای بعد از کنارم گذشت و روبه رویم ایستاد. لبخند شرم آگینی به لب داشت. از زیر کلاه تخم مرؼی که کمی جلو
کشیده بود، حلقه های زلفش دیده می شد. در پشت گردنش نیز موها از زیر کلاه بیرون بود. باز هم یقۀ پیراهن چلوارش

romangram.com | @romangram_com