#بامداد_خمار_پارت_56

و یکی یکی اتاق ها و صندوق خانه و حوضخانه را در جست و جوی من زیر پا گذاشت.
به ته باغ دویدم. کنار در مطبخ چادر به سر افکندم، ارسی هایم را پوشیدم و آهسته و با طمانینه از دو پله آجری شکسته
بالا رفتم و وارد آشپزخانه سیاه و دودزده شدم. یک چراغ بادی به دیوار آشپزخانه آویخته بود. سه اجاق بزرگ کنار
یکدیگر در دیوار روبه رو ساخته شده بود. خشت های دو طرؾ هر اجاق بالا آمده و پایه ای برای دیگ به وجود آورده
بودند. همه سیاه و دودزده. در یک گوشه فرورفتگی دخمه مانندی وجود داشت که بدون هیچ دری به مطبخ مرتبط و پر از
هیزم بود. ما در بچگی از ترس جن قدم به آشپزخانه نمی گذاشتیم. هر صدای جرق جرق از انبار هیزم نشانه ای بر وجود
جن و تاییدی بر قصه های زیر کرسی دایه جانم بود.
روی بام مطبخ گلوله های خاکه زؼال را چیده بودند که برای کرسی زمستان درست کرده بودند تا خشک شود. در طرؾ
چپ دیوار در چوبی کوتاهی بود که پس از عبور از آن و طی سه چهار متر به دهانه آب انبار می رسیدیم که با چند پله تا
پاشیر پایین می رفت. بیچاره حاج علی بعد از هر وعده ؼذا باید ظروؾ را به آن جا می کشید و با چوبک و خاکستر و
گرد آجر، تمیز می شست و بعد دوباره آن ها را به مطبخ برمی گرداند و در ابارتر و تمیز و مرتبی قرار می داد که
مخصوص این کار بود. انبار یک سکو داشت. روی سکو ظروؾ کوچک و دم دستی مثل سینی، سیخ کباب، کاسه و
قابلمه های کوچک را قرار می دادند. زیر آن محل دیگهای بزرگ مسی، منقل و آبکش مسی و این قبیل چیزها بود. من
ترجیح دادم به آشپزخانه بروم، چون به هر حال در آن جا چراؼی روشن بود.
حاج علی که تازه خوردن ؼذا را با دست های چرب به اتمام رسانده بود سر بلند کرد و با حیرت مرا نگاه کرد و به
زحمت از جای خود بلند شد.
- فرمایشی بود خانوم کوچیک؟
بار دیگر صدای فریاد پدرم را شنیدم. از درون مطبخ روشنایی مبهمی از چراغ های آن سر حیاط و عمارت اربابی به
چشم می خورد. تازه متوجه می شدم که حیاط و باغ و باؼچه و پنجره های رنگین و پشت دری های روشن از نور چراغ
ها چه منظره زیبایی دارند، به خصوص که نور آن در حوض وسط حیاط منعکس می شد. سرخی شمعدانی ها ؼوؼا می
کرد. هرگز با این دقت و شگفتی نتیجه کار باؼبان پیر و پسر او را که آب حوض را هم می کشید تحسین نکرده بودم و
این همه آرزو نکرده بودم که از این محیط دور شوم و به آن دکان دودزده نجاری پناه ببرم.

به آرامی به سوی حاج علی برگشتم. امیدوار بودم کری گوش و بی خیالی او مانع شنیدن فریاد پدرم گردد. به صدای نسبتا
بلند گفتم:
- من ... من ... خانم جانم قلیان می خواهند. آتش نداری؟
خدا کند صدایم به آن سوی حیاط نرود.
با تعجب نگاهم کرد:
- پس سر قلیان کو؟
- الان می روم می آورم.

romangram.com | @romangram_com