#بامداد_خمار_پارت_54
مادرم که سر به زیر داشت و با انگشت دور گل های قالی خط می کشید با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:
- سرگذر.
پدرم با صدایی که در حکم آرامش قبل از طوفان بود، با صدایی که پیام آور انفجار گلوله توپ بود گفت:
- نازنین، با زبان خوش می پرسم. چه کسی را زیر سر دارد؟
به وضوح را بر زبان راندن نام من اکراه داشت.
- اگر بگویم ناراحت نمی شوید؟ شما را به خدا ...
- گفتم این آدم کیست؟
- یک شاگرد نجار، همان نجاری سرگذر. اسمش رحیم است.
پدرم همان طور مثل مجسمه دست به سینه نشسته بود و تکان نمی خورد. تا آن شب ندیده بودم که رنگ سرخ لب انسانی
به ناگهان سفید شود. لب های پدرم سفید شدند. از فراز سر مادرم به دیوار رو به رو خیره شده بود. یک لحظه در
خاموشی سپری شد.
مادرم با شگفتی و وحشت سربلند کرد و به پدرم زل زد. سکوت او وحشت انگیز تر از هر داد و فریاد و جار و جنجالی
بود. به آرامی گفت:
- آقا؟!!
و چون پدرم باز ساکت مانده بود، با لحنی امید بخش گفت:
- آقا، می خواهد برود توی نظام. همیشه که نجار نمی ماند.
پدرم همچنان که به دیوار نگاه می کرد، دهان گشود. صدایش متین، بم، خفه و آرام بود. به زحمت از حلقومش خارج می
شد. انگار کسی گلویش را می فشرد:
- کجاست؟ ... این دختره کجاست؟
مادرم با دو دست زانوهای پدرم را گرفت:
- آقا، تو را به جدتان، چه کارش دارید؟
- توی کوچه و بازار می گردد؟ توی شهر ولو شده هر ؼلطی دلش می خواهد می کند؟ کجاست؟ گفتم کجاست؟
خواهرم به التماس گفت:
- آقا جان، شما را به خدا ببخشیدش. ؼلط کرد. اصلا من بی خود با شما حرؾ زدم. روی بچگی یک ؼلطی کرده ...
پدرم مثل ترقه از جا پرید:
- روی بچگی؟ مادرت به سن و سال او یک بچه دو ساله داشت. زیادی افسار او را ول کرده ام. من این دختر را زیر شلاق
کبود و هلاک می کنم تا عاشقی از یادش برود.
خواهرم آه و ناله می کرد:
- آقا جان، عاشقی یعنی چه؟ این چه حرفی است ؟ ...
romangram.com | @romangram_com