#بامداد_خمار_پارت_339
خداوندا، بس است دیگر. نخواه که صد سال بشود. خدایا بیامرز و ببر.
oدر صندوقچه را قفل کرد. کلید را به گردنش آویخت.
oدر کوچه باز شد و اتومبیل منوچهر وارد شد. با پسر و دختر جوانش از اسکی برمی گشتند. عمه جان لاز جا برخاست تا
پیش از آن که بچه ها شادمانه به اتاق بدوند و از دیدن اشک های او پکر شوند، پیش از این که منوچهر که ته مانده سپید
موهایش به صورت شریؾ و مهربان او شخصیت بیشتری می بخشید وارد شود و از دیدن اندوه خواهرش که به او به
چشم مادر می نگریست افسرده گردد، عصا زنان به اتاقش برود.
سودابه گفت:
ولی مورد من فرق می کند، عمه جان. نه من دختر پانزده ساله هستم، نه او ....
بقیه حرؾ خود را خورد. عمه جان همان طور که ایستاده بود، به رویش لبخندی مهربان زد و حرؾ او را تکمیل کرد:
بله، نه تو دختر پانزده ساله هستی و نه او یک شاگرد نجار. دنیای شما دو نفر نیز به نوعی با هم تفاوت دارد. اگر این طور
باشد، اگر دو نفر با هم عدم تجانس داشته باشند، حال به هر نوع و به هر صورت، این می تواند زندگی آن را خراب کند،
بدبختی که یک نوع نیست سودابه! انواع و اقسام مختلؾ دارد.
oعمه جان به راه افتاد. سودابه سخت در فکر فرو رفته بود. می کوشید تصمیم بگیرد ولی دیگر کار ساده ای نبود. شراب
شبانه را می طلبید و از خماری بامداد بیمناک بود. شاید این طبیعت بود که می رفت تا دوباره پیروز شود. آیا تاریخ بار
دیگر تکرار می شد؟
oعمه جان می رفت و سودابه با حیرت و تحسین از پشت آن هیکل مچاله شده را تماشا می کرد. به زحمت می توانست او را
جوان، رعنا، با لباس هایی فاخر و موهای پرپشت پریشان. با دلی شیدا و رفتاری مالیخولیایی در نظر مجسم کند. با این
همه حالا به شباهت با او افتخار می کرد. احساس می کرد این زن پیر و شکسته دل از ؼم ایام را ستایش می کند و عمیقا
دوست دارد. گنجینه ای از تجربه ها بود که می رفت و سودابه نمی دانست که عمه جان زمستان آینده را نخواهد دید.
romangram.com | @romangram_com