#بامداد_خمار_پارت_337

- آقای دکتر، حلالمان کنید. خیلی به شما زحمت دادیم.
و خنده کنان با بی حالی افزود:
- از ما راضی باشید تا آتش جهنم بر ما گلستان شود.
دکتر هم با تاثر خندید و گفت:
- شما که بهشتی هستید آقا، بهشت با تمام حوری هایش دربست مال شماست. یکی باید به فکر ما باشد.
منصور مرا نشان داد و گفت:
- والله نمی دانم چه اصراری که از این بهشت بیرونم بکشند:
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
تب داشت. حالش خوش نیست. درد می کشید. خیس عرق می شد. دستش در دستم بود و با جملات فیلسوفانه مرا تسلی می
داد. گفتم:
- منصور، خدا می داند چه قدر پشیمانم. کاش آن روز توی باغ به زور کتک مرا می بردی و عقدم می کردی.
به زحمت لبخندی زد و پاسخ داد:
- آدم باید خیلی بی ذوق باشد که تو را کتک بزند.
دلم ؼرق خون بود. منصور مکثی کرد و گفت:
- نگران پسرم هستم محبوبه. من که نباشم چه بر سر ته تؽاری من می آید؟
دلم فشرده شد ولی گفتم:
- پس من چه کاره ام؟ مرا به حساب نمی آوری؟ مگر من به جای مادرش نیستم؟ مگر تا به حال زحمتش را نکشیده ام؟
بزرگش نکرده ام؟ مگر کوتاهی کرده ام؟ فکر نکنی فقط به خاطر تو بودها! خودم هم دوستش دارم. وقتی کنارم می نشیند،
انگار پسر خودم است. یک ساعت که دیر کند دیوانه می شوم.
- می دانم محبوبه. ولی تو هنوز جوان هستی. باید ازدواج کنی. من هم مخالؾ نیستم. گرچه حسادت می کنم .....
حرفش را قطع کردم. از جا برخاستم و قرآن را از سر طاقچه آوردم. کنارش نشستم و پرسیدم:

- قرآن را قبول داری منصور؟
- چه طور مگر؟
- به همین قرآن قسم که من بعد از تو هرگز ازدواج نمی کنم. خیالت راحت باشد و به همین قرآن قسم که در حق پسرت مادری
می کنم. هم به خاطر تو و هم برای دل خودم. خدا را شکر کن که من بچه دار نشدم. راضی باش که پسرت مال من باشد.
خدا او را به جای پسر خودم به من داده.
آهی از سر حسرت کشید و چشمانش را بست. ضعیؾ شده بود. گفت:
- خدا می داند که چه قدر آرزو داشتم این پسر در اصل از تو بود. همه شان از تو بودند.
گفتم:

romangram.com | @romangram_com