#بامداد_خمار_پارت_334

- ناهید را محبوبه خانم، ناهید را دریاب. آن سه تا پسر هستند، مرد هستند. گلیم خودشان را از آب می کشند. ناهید جوان است.
چند سال دیگر وقت ازدواجش می رسد. بی مادر ....
گفتم:
- نیمتاج خانم، این حرؾ ها چیست که می زنی؟ شما که چیزیتان نیست!
- نه. تعارؾ که ندارد. به حرؾ هایم گوش کن. دستم از قبر بیرون است. به خاطر ناهید ... وقت ازدواج در حقش مادری کن.
گفتم:
- راستش را بگویم. دلم می خواهد ناهید زن منوچهر بشود. نمی دانم شما رضا هستید یا نه؟
منوچهر در اروپا، خوب درس می خواند. جوان بود. از عکس هایش چنین برمی آمد که زیباست. دستش به دهانش می
رسید. می دانستم که نیمتاج به این ازدواج بی میل نیست، گرچه ناهید هم دست کمی از منوچهر نداشت. خوشگل، خوش
لباس، درس خوانده و فرانسه را بسیار روان صحبت می کرد. نقاش خوبی بود. اهل ورزش بود. منصور تمام آرزوهایش
را در او خلاصه کرده بود. علاوه بر این ها و مهم تر از همه این ها، دختر باشعور و فهمیده و مهربانی بود. سنجیده
صحبت می کرد. سنجیده رفتار می کرد. محبت مخصوصی به من داشت بدون آن که مادرش را بیازارد.
نیمتاج ساکت بود و فکر می کرد. پرسیدم:
- شما راضی هستید خانم؟
- اگر خودش بخواهد. اگر خودش بخواهد.
سپس دستم را به التماس گرفت و گفت:
- به زور نه محبوبه جان. به زور نه. راهنماییش بکن ولی به هیچ کار مجبورش نکن. این را از تو می خواهم چون می دانم
هر چه تو بخواهی منصور هم همان را می خواهد. نظر او نظر توست. می ترسم یک وقت خدای ناکرده به خاطر دل تو
به زور به او بگوید که باید زن منوچهر بشود. آخر منصور تو را خیلی دوست دارد. نمی خواهد ناراحت بشوی.
خندیدم و گفتم:
- اولا ناهید از آن دخترها نیست که زیر بار زور برود. دیگر زمان این حرؾ ها گذشته است. ثانیا منصور نه شما را دوست
دارد نه مرا. تا آن جا که من می دانم، منصور در تمام دنیا فقط یک زن را دوست دارد. یک زن را می پرستد. آن هم
ناهید است. شما خیالتان راحت باشد.

لبخند زد و آرام شد. باز هم من وصی شدم.
ن بودم و منصور. من بودم و بچه ها و آن خانه بزرگ. هنوز حسرت بچه داشتم. ولی حالا منصور را داشتم. تمام و
کمال. دیگر لازم نبود او را با کس دیگری تقسیم کنم. بچه ها پس از مرگ مادرشان دامن مرا رها نمی کردند. انگار می
ترسیدند که مرا هم از دست بدهند. ناهید که از مدرسه می آمد، ناهید که از مهمانی می آمد، خواستگار که می آمد، می
دوید دنبالم و مرا پیدا می کرد. برایم حرؾ می زد. از این اتاق به آن اتاق هر جا که می رفتم دنبالم می آمد. بعد که خسته
می شد داد می کشید:

romangram.com | @romangram_com