#بامداد_خمار_پارت_331

سوختن و به روی خود نیاوردن، اگر زجر کشیدن برای آن که تو راحت باشی، تو خوش باشی، عشق نیست پس چیست؟
اگر هنگامی که با ؼضب یبر سرم فریاد می کشی و در همان لحظه من آرزو می کنم که در کنارت باشم عشق نیست پس
چیست؟ به من فرصت بده. درد مرا بفهم. کاش می توانستم آن طور که یک سال رحیم را دوست داشتم تو را دوست داشته
باشم. آن طور کور و کر، آن طور چشم و گوش بسته، آن طور ... آن طور وحشی و افسار گسیخته. ولی آن که عشق
نبود، هوس بود. منصور، هوس، که مثل برق زد و سوختُ.ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ ُُ
منصور مات و متحیر به من نگاه می کرد و من گیج و بهت زده به او. آن گاه تازه دریافتم که چه گفته ام. چه کرده ام.
تازه فلسفه شش هفت سال زجر کشیدن برایم روشن شد و آرام، مثل کسی که در خواب حرؾ می زند، گفتم:
- آره منصور، تازه می فهمم. راستی که هوس بود.
منصور رفت و آهسته روی مبل نشست. آرام شده بود. سر را به کؾ دست و آرنج ها را به زانو تکیه داده بود. پیراهن و
شلوار و جلیقه به تن داشت. شریؾ بود. با شخصیت بود. دوستش داشتم. خیلی زیاد. آرام و افسرده گفت:
- ولی من تو را آن طور دوست دارم. همان طور دیوانه وار. خدا لعنتت کند محبوبه. ببین با خودت و با من چه کرده ای؟ خیال
می کنی من بی تو خوشم؟ با تو خوشم؟ از این وضع، از این زندگی راضی هستم؟ .....
با دست راست اشاره ای به ساختمان کرد و ادامه داد:

- روزی صد بار می گویم ای کاش محبوبه حامله می شد. ای کاش این بچه ها مال او بودند. شب ها چشمانم را می بندم تو را
در وجود نیمتاج جست و جو می کنم. خیال می کنی آسان است؟ من، آدمی که ادعای روشنفکری دارد دو تا زن داشته
باشم؟ با یکی از مهمان پذیرایی کنم و با دیگری به کوچه و خیابان بروم؟ به مهمانی بروم. به کافه بروم. از زن های
جورواجور بچه های جورواجور داشته باشم؟ همه این ها را تو به سر من آوردی. تو مرا هم بیچاره کردی محبوبه. ولی
نمی دانم با این همه بلایی که به سرم آورده ای، با این اخلاق تند و تیزت چرا باز این قدر تو را می خواهم. انگار مهره
مار داری. می بینم که خوب با نیمتاج می سازی. خانمی می کنی. دلم می خواست نیمتاج ناسازگار از آب درمی آمد.
طلاقش می دادم و خلاص می شدم. ولی چه کنم که مظلوم است. بی آزار است. از روی عشق و علاقه با او زندگی نمی
کنم، دلم به حالش می سوزد. او هم از من انتظار محبت ندارد. من خودم هم عذاب می کشم. تحمل زنی که با ترحم با
نزدش می روم نه با تمایل، کم زجرآور نیست. پس تو دیگر عذابم نده. بیچاره ترم نکن.
ساکت شد و از جا برخاست. شروع به قدم زدن کرد. اصلا متوجه اطرافش نبود. پایش به تار خورد و صدا کرد. حتی خم
نشد تار را بردارد. ؼرق فکر بود. مثل این که نمی دانست از کجا باید شروع کند. سرانجام رو به من کرد و ادامه داد:
- یادت می آید چه قدر بی رحمانه به من گفتی که مرا نمی خواهی؟ که یک شاگرد نجار را به من ترجیح داده ای؟ می دانی چه
به روزم آوردی؟ نه. تو فقط به فکر خودت بودی. فقط تو مهم بودی و خواسته هایت. دلم می خواست اختیارت را داشتم و
نمی دانستم چرا این را می خواهم؟ برای این که زیر پا خردت کنم یا در آؼوشت بکشم؟ می دانی که آن روز سوار بر
اسب شدم و تا عصر تاختم؟ و وقتی صورتم از اشک تر شد خودم هم تعجب کردم؟ می دانی دلم نمی خواست به خانه
برگردم؟ با شاه عبدالعظیم رفتم و دو روز آن جا ماندم. می خواستم جایی باشم که ؼریب باشم. که کسی از من سوال و

romangram.com | @romangram_com