#بامداد_خمار_پارت_314
هستی.
رنجیده خاطر گفتم:
- حقش این بود که اول با آقا جانم صحبت می کردی.
- که باز هم مرا سنگ روی یخ کنی؟ که باز بگویی نمی خواهم؟ پانزده سالت که بود یاؼی بودی. خودسر بودی. حالا باید با آقا
جانت صحبت کنم؟ دیگر گوش به حرفت نمی دهم. من تو را می خواهم محبوبه. تو فقط نیمتاج را قبول داشته باش. بقیه
اش با من.
- من که هنوز بله نگفته ام که تو شرط و بیع می کنی؟!
- می گویی. باید بگویی. خوب فکرهایت را بکن.
سرم را بالا گرفتم. مثل آن وقت ها که توی باغ عمو جان بودیم و با ؼضب گفتم:
- سرکوفتم می زنی؟ پانزده سالگی مرا به رخم می کشی؟ آقا جانم به من سرکوفت نزده، تو چه حقی داری؟ من بچه دار نمی
شوم. خیلی از این موضوع خوشحال هستی؟ مرا به خاطر روحم نمی خواهی، می خواهی زشتی نیمتاج را جبران کنم،
برای اینکه او اصل باشد و من بدل.
خوب می دانستم که نباید این طور صحبت کنم. می دانستم که بدجوری صدایم را سرم انداخته ام. مثل مادر رحیم فریاد می
کشیدم. سخنان نیشدار بر لب می رانم. ولی دست خودم نبود. اعصاب خرد و متشنجی داشتم. با این همه فقط خشم نبود که
مرا به خروش می آورد. فقط تاسؾ و اندوه نبود. گرچه از بلایی که بر سر خود آورده بودم رنج می کشیدم و به فؽان آمده
بودم. از این که خود را ناقص کرده بودم. از این که دیگر بچه دار نمی شدم. از این که خداوند مجازاتم می کرد عاصی
شده بودم. ولی تنها این نبود. من در این شش هفت ساله در مجاورت رحیم نجار درس خود را خوب آموخته بودم. یک
شاگرد ساعی بودم. درس پرخاشگری، ستیزه جویی، بی حیایی را از بر شده بودم. به آسانی از کوره در می رفتم و متانت
و آرامش و کؾ نفس سابقم را از دست داده بودم. من هم مانند شوهر سابقم از خصوصیات مثبت اخلاقی تهی شده بودم. تا
حد او تنزل کرده بودم. چشمم را می بستم و دهانم را می گشودم.
منصور شگفت زده چشم در چشم من داشت. انگار این رفتار و گفتار را از من باور نداشت. دیدم در چشمانش برق اندوه
درخشید. دیدم که چانه اش که به چانه خودم شباهت داشت از ؼصثه لرزید. همچنان که چانه من از ؼضب می لرزید.
خیره به من نگاه کرد و بعد آرام، خیلی آرام گفت:
- اگر دلت می خواهد این طور حساب کن.
ناگهان دلم می خواست که بار دیگر از من تقاضا کند. نکرد و گفت:
- فکرهایت را بکن و رفت.
*****
مادرم خوشحال بود. پدرم خوشحال بود. عمو و زن عمو خوشحال بودند. نمی دانستم چه کنم. در دلم به دنبال عشق
منصور می گشتم که وجود نداشت. حتی محبتی و کششی هم در کار نبود. آخر دیگر اصلا دلی در کار نبود. سرد سرد.
romangram.com | @romangram_com