#بامداد_خمار_پارت_300
خیالی است که به ترفند نگاهی و لؽزش حلقه مویی به دام بیفتد. راستی که مردها چه ساده هستند. مثل بچه ها هستند. به
طرؾ رحیم رفتم و در برابرش ایستادم و با لحنی سرد و مصمم و محکم و آمرانه، با لحن بیگانه ای که با بیگانه ای دیگر
:صحبت می کند گفتم
- بگو ببینم چه کار داری؟
پدرم در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:
- من همین نزدیکی ها هستم.
روی سخنش بیشتر با رحیم بود تا من. مبادا بخواهد مرا آزار بدهد! مبادا دوباره دست به رویم بلند کند. خارج شد و در را
بست. رحیم سربلند کرد و به چشمان من نگاه کرد. لبخند محزونی بر گوشه لب ها نشاند. موها بر پیشانی اش ریخته بود و
آن رگ سیاه که روی عضله گردنش بود بیرون جسته بود. تمام کوشش خود را به کار برد تا نگاه عاشق کشی به چشمان
من بیندازد.
- چه قدر خوشگل شده ای، محبوب.
به سردی گفتم:
- دیگر دوره این حرؾ ها تمام شده.
با بیچارگی به دو طرؾ خود نگاه کرد و گفت:
- رفتی؟ بی خداحافظی!
گفتم:
- تو که شب قبلش حسابی با من خداحافظی کرده بودی!
و به طعنه افزودم:
- راستی، حال مادرت چه طور است؟
- راهیش کردم رفت خانه پسرخاله.
- راستی؟ شش سال دیر به صرافت افتادی.
- بیا از خر شیطان پیاده شو محبوب. برگرد سر خانه و زندگیت.
گفتم:
- نه. دیگر کلاه سرم نمی رود. دیگر پشت گوشت را دیدی مرا هم دیدی.
- دیگر دوستم نداری محبوب؟
ساکت شدم. به سوالش فکر کردم. در قلبم جست و جو کردم و عاقبت پاسخش را یافتم:
- نه. خودت نگذاشتی. سیرتت صورتت را پوشاند.
همچنان در برابرش ایستاده بودم. سرد و خشن و او به التماس سربلند کرد و به من نگریست:
- می دانم بد کردم. ولی به خدا پشیمان هستم. تقصیر خودت هم بود. هرکار می گفتم می کردی. همیشه کوتاه می آمدی. کاری
romangram.com | @romangram_com