#بامداد_خمار_پارت_295
- چه کار کرده؟ چه کار نکرده؟ تمام زندیگم را به آتش کشیده. دست روی مادرم بلند کرده. پیره زن بیچاره کم مانده بود از
وحشت پس بیفتد.
پدرم حرؾ او را قطع کرد:
- زندگیت را به آتش کشیده؟ کدام زندگیت را؟ چه چیزی را سوزانده؟ بگو تا من خسارتش را بدهم.
رحیم کمی من من کرد و سپس گفت:
- خوب، البته جهاز خودش بوده. قالی ها، رختخواب ها ....
پدرم گفت:
- خوب، این که از این. حالا برویم به سراغ مادرت. ماهی چند بار مادرت را کتک می زده؟
رحیم با لحن کسی که چؽلی بچه شروری را می کند گفت:
- فقط همان روز که قهر کرد و از خانه رفت.
پدرم پرسید:
- فقط همان یک روز؟ این که نشد. من باید او را به شدت تنبیه کنم. و خواهم کرد. چون اگر من جای او بودم و شش هفت سال
از دست این زن عذاب کشیده و خون جگر خورده بودم، هفته ای هفت روز کتکش می زدم. دخترم باید به خاطر این بی
عرضگی که به خرج داده تنبه شود. این را گفت و با ؼیظ پوزخند زد.
رحیم سر برداشت و با تعجب او را نگاه کرد. تازه می فهمید که پدرم او را دست انداخته است. چهره او را از درز در به
وضوح می دیدم. زیر چشمانش پؾ کرده بود. مسلما این ده پانزده روز از مشروب ؼافل نبوده. تمام مدت را در مستی و
بی خبری گذرانده بود. پس او نیز به روش خودش زجر کشیده بود. ولی دیگر دل من برایش نمی سوخت. ذره ای احساس
ترحم نداشتم. از عذابی که می کشید لذت می بردم.
پدرم با لحنی خشمگین گفت:
- مردک، تو حیا نکردی دختر مرا این طور زیر مشت و لگد خرد و خمیر کردی؟ تازه به خاطر ننه ات شکایت هم می کنی؟
آخر یک مرد حسابی، یک مرد آبرودار، مردی که یک جو ؼیرت و شرؾ سرش بشود، زن خودش، ناموس خودش را
کتک می زند؟ آن هم یک زن بی دفاع را که همه چیزش را گذاشته دنبال آدم لات بی سر و پایی مثل تو راه افتاده؟ این را
می گویند مردانگی؟ تو حیا نمی کردی طلاهای زنت را برمی داشتی، پول هایش را می گرفتی، دار و ندارش را می
بردی عرق خوری یا توی محله قجرها صرؾ زن های بدتر از خودت می کردی؟
در پشت در اتاق خشک شدم. چشمانم از فرط حیرت گرد شدند. چشمان رحیم هم همین طور. بهت زده گفت:
- من؟ کی؟ کی گفته من به محله قجرها می روم؟ محبوبه دروغ می گوید.
- خفه شو. اسم دختر مرا بی وضو نبر. او دروغ می گوید؟ او روحش هم خبر ندارد. من گفته بودم زاغ سیاهت را چوب بزنند.
من این شش هفت سال مراقبت بودم کی حیا می کنی! کی کارد به استخوان دختر من می رسد! کی از عرق خوری ها و
کثافتکاری های تو خسته می شود و توی بیچاره قدر این زن را ندانستی. قدر این فرشته ای را که خداوند به دامنت انداخت
romangram.com | @romangram_com