#بامداد_خمار_پارت_277
با صدای زیر و جیػ جیؽویش فریاد زد:
- از رو نمی روی؟ زنیکه پررو؟ حالا من هم بروم کنار، تو با آن ریخت از دنیا برگشته ات رویت می شود از خانه بیرون
بروی؟ والله دیدنت کراهت دارد. خیال می کنی ....
حرفش را قطع کردم و آرام پرسیدم:
- پس نمی خواهی کنار بروی؟
- نه.
آهسته خم شدم و جعبه را در گوشه دالان گذاشتم. چادر از سر برداشتم و آن را از میان تا کردم و روی صندوقچه نهادم.
سپس به سوی او چرخیدم. دست چپم را پیش بردم و از روی چارقد موهایش را چنگ زدم و در حالی که از لای دندان ها
می ؼریدم:
- مگر به تو نمی گویم برو کنار؟
با تمام قدرت موهایش را بالا کشیدم. به طوری که از روی پله بلند شد و فریاد زد:
- الهی چلاق بشوی.
و کوشید تا از خودش دفاع کند و مرا چنگ بزند. با دست راست دستش را گرفتم و آن را چنان محکم گاز گرفتم که
احساس کردم دندان هایم در گوشتش فرو خواهند رفت و به یکدیگر خواهد رسید. چه قدر لذت داشت. چنان فریادی کشید
که بدون شک هفت همسایه آن طرؾ تر هم صدایش را شنیدند. آن وقت من، نه از ترس فریاد او، بلکه چون خودم
خواستم، گوشتش را رها کردم. جای دو ردیؾ دندان هایم صاؾ و مرتب روی مچ دستش نقش بسته بود. با دست دیگر
جای دندان های مرا می مالید و هر دو در یک زمان متوجه برتری قدرت من شدیم. جثه ریز و کوچکی داشت. مثل یک
بچه سیزده ساله و من از این که چه گونه این همه سال از این هیکل ریزه حساب می بردم و وحشت داشتم تعجب کردم.
نمی دانم چرا زودتر این کار را نکرده بودم! شروع کرد به جیػ و داد و ناله و نفرین. گفتم:
- خفه شو. خفه شو ....
تحمل فریادهای او را نداشتم. صدایش مثل چکش در سرم می کوبید. باز گفتم:
- خفه می شوی یا نه؟
با یک دست دهانش را محکم گرفتم و با دست دیگر پس گردنش را چسبیدم. از ترس چشمانش از حدقه بیرون زده بود. او
را به همان حال کشان کشان بردم و در قسمت چپ دیوار حیاط، همان جا که زمانی جنازه پسرم را قرار داده بودند، پشتش
را محکم به دیوار کوبیدم. دلم می خواست بدون این که من بگویم، خودش می فهمید که می خواهم لب هره دیوار بنشیند و
چون نفهمید، با یک پا به پشت ساق پاهایش زدم. هر دو پایش به جلو کشیده شد.
مثل ماهی از میان دو دستم لیز خورد. کمرش ابتدا به لب هره باریک خورد و از آن جا هم رد شد و محکم بر زمین افتاد.
با ناله گفت:
- آخ، استخوان هایم شکست. وای کمرم به دیوار مالید. زخم و زیلی شدم. مرا که کشتی. الهی خدا مرگت بدهد.
romangram.com | @romangram_com