#بامداد_خمار_پارت_275
- از مردیش گله داری؟
- نه، از مردانگیش گله دارم. از طبع پست و بی همتی اش. از ضعیؾ کشی و بی ؼیرتی اش. تو نمی فهمی من چه می گویم.
او هم نمی فهمد. یاد نگرفته. از که باید درس می گرفت؟ از کجا باید علو طبع و نظربلندی را فرا بگیرد؟ حق دارد که
نداند ؼیرت چیست؟ شرؾ کدام استٔ مرا که ضعیؾ هستم به زیر لگد می اندازد ولی از برادرهای قداره کش معصومه
حساب می برد. در مقابل یک زن قدرت نمایی می کند و وقتی پای مردها به میان می آید، پشت دامن ننه اش پنهان می
شود. مظلوم می شود. آرام می شود. بره می شود. مردانگی او فقط به سبیل و کت و شلوار است و بس.
دیگر مادرشوهرم را شما خطاب نمی کردم. دیگر به او خانم نمی گفتم چون خانم نبود. شایسته این لقب نبود. نادان و رذل
بود. دیگر نمی خواستم بیش از این چشمم را بر روی حقیقت ببندم. لازم نبود به خاطر حفظ نیکنامی پسرم بکوشم تا
مادربزرگش را محترم جلوه بدهم. دیگر پسری در کار نبود. یا شاید هم خیلی ساده، به این دلیل که خودم نیز تا حد زیادی
به آن ها شبیه شده بودم. از آن ها آموخته بودم. زبان آن ها را فرا گرفته بودم. خوب و بد را از یاد برده بودم. روابط سالم
و محترمانه را فراموش کرده بودم.
لب پله دالان نشست و گفت:
- زندگی پسرم را جمع کرده ای و می روی؟
- کدام زندگی؟ پسر تو زندگی هم داشت؟ وقتی مرا گرفت خودش بود و یک قبا و تنبان. حالا زندگی پیدا کرده؟
با خونسردی گفت:
- چمدان را می گذاری بعد می روی.
گفتم:
- ای به چشم.
آرام برگشتم و از پله ها بالا رفتم. خیالش راحت شد. بلند شد و ؼرؼرکنان به دنبال کارش رفت. وارد اتاقی شدم که
روزگاری حجله عشق من بود.
از خونسردی و آرامش خودم شگفت زده بودم. در را بستم. تازه به خود آمده بودم. محبوبه چه چیزی را می خواهی از این
خانه ببری؟ رؼبت می کنی دوباره این لباس ها را به تن کنی؟ این کفش ها را بپوشی؟ این سنجاق ها را به سرت بزنی؟
این ها را که نشانه هایی از زندگی با یک آدم بی سر و پای حیوان صفت است می خواهی چه کنی؟ این ها را که سمبل
جوانی بر باد رفته و آرزوهای سوخته و ؼرور زخم خورده و احساسات جریحه دار شده است برای چه می خواهی؟
نابودشان کن. همه را از بین ببر.
قیچی را برداشتم. چمدان را گشودم و تمام لباس ها را یکی یکی با قیچی بریدم و تکه پاره کردم و بر زمین انداختم. قیچی
کفش هایم را نمی برید. یک تیػ ریش تراشی برداشتم و لبه کفش ها را با آن چاک دادم. دستم برید. ولی من انگار حس
نمی کردم. وحشی شده بودم. چادر شب رختخواب ها را به وسط اتاق کشیدم اما گره آن را باز نکردم بلکه آن را با تیػ
پاره پاره کردم. لحاؾ و تشک را بیرون کشیدم و سپس با تیػ و قیچی به جان رویه های ساتن لحاؾ ها افتادم. آن گاه به
romangram.com | @romangram_com