#بامداد_خمار_پارت_217

خوشش نمی آید. نیاید. من و تو نداریم. آنچه من دارم هم مال توست. من خودم تو را خواستم. اگر خاری به پایت فرو برود
.من می میرم. هر چه هستی به تو افتخار می کنم. خودم تو را خواستم و پایش هم می ایستم. پشیمان هم نیستم
راست می گویی محبوب؟ -
.امتحانم کن رحیم. امتحانم کن -
.نکن. محبوب جان. با خودت این طور نکن. من طاقت اشک های تو را ندارم -
انگار که سال هاست مرا ندیده .چه طور این بوسه های گرم از خاطرم رفته بود؟ بوی سیگار می داد. به من نگاه کرد
:گفت
لاؼر شده ای محبوب. یک شکل دیگر شده ای. لپ هایت دیگر تپل نیستند. صورتت چه قدر کشیده شده. چشم هایت -
.درشت تر شده اند. نگاهت بازیگوش نیست
زشت شده ام؟ -
.نه محبوب جان. زن شده ای. خانم شده ای -
صبح که می خواست به سر کار برود، مادرش را صدا زد و به صدای بلند که من در اتاق به راحتی می توانستم بشنوم
:گفت
!ننه، محبوب هر جا خواست برود می رود. نشنوم دیگر جلویش را گرفته باشی ها -
چه روزهایی بودند! روزهایی که از درد پسرم، و شور عشق دوباره شوهرم گیج و مست بودم. روزهای دردناک و
.شیرین، شب های خلسه صوفیانه

رحیم دیگر ظهرها در دکان نماند. شب ها اول ؼروب خانه بود. دیگر دهانش بوی الکل نمی داد. پاشنه کفشش را نمی
.خواباند. کت و شلوارش تمیز و مرتب بود
انگار آتش بود و دستش را می سوزاند. .دایه می آمد و پول می آورد. من آن را لب طاقچه می گذاشتم. رحیم دست نمی زد
انگار ماری بود که انگشتانش را می گزید. مادرش به او چپ چپ نگاه می کرد و لب می گزید و از روی تاسؾ سر تکان
:می داد. روزها که او نبود ؼرؼر می کرد
.چیز خورش کرده -
یا
.حالا خیالش راحت شد. شب و روز بر جگرش نشسته -
انگار نمی شنیدم. دیگر برایم اهمیتی نداشت. وقتی رحیم به این زمزمه ها ترتیب اثر نمی داد، چه جای ترس و اندوه بود؟
مگر باید با نفیر باد در افتاد؟ مگر کسی با ؼرش طوفان دهان به دهان می گذارد؟ نه، باید صبر کرد. باید پنجره ها را
.بست و به آؼوش عزیزی پناه برد. بهید به آؼوش رحیم پناه برد
دایه آمد. با او به لاله زار رفتم. رفتم پیش یک زن ارمنی که لباس عروسی خواهرهایم را دوخته بود. دادم یک لباس تافته
.برایم بدوزد. تافته آبی چسبان با یقه برگردان سفید و دکمه های صدفی ریز

romangram.com | @romangram_com