#بامداد_خمار_پارت_178

است. همچین آدم کمی هم نیست. لولهنگش خیلی آب برمی دارد. مگر خود ما کی هستیم؟ چرا نرود تا سر من هم کمی
فارغ شود و به کارم برسم؟
.خانم، خودم نگهش می دارم -
.اگر بچه نگه دار بودی دلم نمی سوخت -
و پسرم شادی کنان می رفت و دردناک تر آن که ذوق زده با جیب پر از قند و نبات برمی گشت. مادرشوهرم از او می
:پرسید
ببینم، چی بهت دادند؟ -
لج می کردم. می رفتم مقدار زیادی نبات و قند می خریدم. تنقلات و مراباجاتی را که دایه از منزل پدرم آورده بود می
آوردم در ظرؾ می چیدم و میان اتاق می گذاشتم. بعد از ناهار یا دم ؼروب می خوردند ولی انگار هیچ کدام سیر نمی
شدند. انگار هرگز از این همه تنقلات به اندازه آن یک مشت قند و نبات لذت نمی بردند. من از آینده پسر خودم بیمناک
.بودم
*****
:دایه آمد

دایه جان تازه چه خبر؟ -
خبر سلامتی. نزهت عاقبت زایید. دو قلو. دو تا دختر مثل دسته گل. خجسته جانم پیانو می زند آدم کیؾ می کند. بیا و -
تماشا کن. منوچهر آن قدر شیرین شده که نگو، هزار ماشاالله. آقا جانتان می گویند پایت را روی زمین نگذار بگذار روی
.....چشم من. بچه به این کوچکی انگار چهل سال از عمرش می رود. چه قدر با ادب، چه قدر با کمال
دلم برای همه شان تنگ شده بود. برای دیدنشان دلم ضعؾ می رفت. برای نزهت و بچه هایش. برای پیانو زدن خجسته.
.برای منوچهر که هنوز منظره دست و پا زدن و خنده های شادش در باغ عمو جان جلوی چشمم بود
.دیگر چه دایه جان -
دیگر این که پسرخاله ات حمید خان تریاکی شده. شب و روز پای بساط منقلو هر چه گیرش می آید، توی حقه وافور و -
.دود می کند به هوا
.خود را کمی جلوتر کشید
راستی برایت نگفتم؟ -
چی را نگفتی؟ -
که منصور آقا زن گرفت؟ -
.زن که خیلی وقت است گرفته. پسردار شدنش را هم برایم گفتی -
:با بی حوصلگی سرش را به عقب برد
اسمش اشرؾ السادات است. پدرش .نه بابا. آن زنش را نمی گویم. یک زن دیگر گرفته. سر دختر گیتی آرا هوو آورده -

romangram.com | @romangram_com