#باغ_پاییز_پارت_468
سروش که تازه به خودش اومده بود. نفس عصبی بیرون فرستاد و دستش رو میان خرمن موهای مشکی اش فرو برد و من بی اختیار چشمانم رو بستم تا از خودم بی خود نشم. زمانی که چشمانم رو باز کردم صدای خش دارش رو شنیدم که میگفت:
-هیچ فکر نمیکردم اینجا ببینمت..
آهسته به سمت مبل نزدیک پیانو رفتم و با آرامش ساختگی که از خودم بعید می دونستم روی آن نشستم و در حالی که سعی میکردم کاملاً خونسردی خودم رو حفظ کنم از دیدن دستهای لرزانم لبم رو به دندان گرفتم و زمزمه کردم:
-گمونم پدرت برای بخشیدن اینجا به من دلیل قانع کننده ای داشته. به تو چیزی نگفته؟
زمانی که سر بلند کردم او را دیدم که با چشمان نوازشگرش من رو نگاه میکنه.
وقتی نگاه خیره اش رو دیدم به همان اهستگی گفتم:
-بهت تسلیت می گم. امیدوارم غم اخرت باشه. شرمنده ام که توی مراسمش شرکت نکردم. چون میدونستم از دیدن من نه تو خوشحال میشی و نه دیگر اعضای خانواده ات...
روی پاشنه چایش چرخید و پشتش رو به من کرد. سرم رو پایین انداختم و او زمزمه کرد:
-نمیدونستم که خونه باغ رو به نام تو کرده. باید می فهمیدم که این خونه باغ به کسی نمیرسه جز پاییز. عروس خانواده ارغوان...
romangram.com | @romangram_com