#باغ_پاییز_پارت_457

و بعد به سمت پیانو چرخیدم و گفتم:

-این رو جا به جا کنید و داخل پذیرایی کنار مبل ها بگذارید.

و بعد خودم به سمت قسمتی که مبل ها رو چیده بودند رفتم و با نگاهی به گوشه و کنار سالن جایی رو در کنار شومینه انتخاب کردم. انجا بیشتر از هر جای دیگری در معرض دید بود. با خودم زمزمه کردم که باید در اسرع وقت سامان رو برای اموزش پیانو بفرستم.

وقتی به اتاقم برگشتم به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم، عقربه هایش پنج بعدازظهر را نشان میداد. دو روز میشد که سامان را ندیده بودم و شدیداً بی تابش بودم. بی تاب گریه ها و خنده هایش. بی تاب شیطنتهایش و صدای گرم و گیرایش. با یاداوری صدایش که دیشب پشت تلفن شنیده بودم چشمانم از اشک تر شد و با خودم گفتم که ای کاش زودتر مامان اون رو بیاره تا من از دورش دق نکردم.

دیگر همه چیز آماده ورود عزیز دلم بود. به سمت تخت سروش رفتم و روی آن نشستم. به محض اینکه روی تخت نشستم چشمم به عکس سروش افتاد و دوباره چیزی در وجودم لرزید. به سختی نگاهم رو از قاب عکس زیبایش گرفتم و در همان لحظه صدای تلفن همراهم بلند شد. نفس عمیقی کشیدم در حالی که نگاهم به روی پتوی زرشکی روی تخت بود تلفن رو برداشتم:

-بله بفرمایید...

-سلام. میتونم با خانم پاییز مودت صحبت کنم؟

-سلام... بفرمایید خودم هستم.

-خانم مودت به جا اوردید؟ بنده صالحی هستم.

-بله جناب صالحی. احوال شریف؟

romangram.com | @romangram_com