#باغ_پاییز_پارت_455

چشمام رو باز كردم و در پس پرده اشك به چشماي سياه و قشنگ سروش نگاه كردم. به آرامش به سمتش رفتم. دستم رو روي صورت مخملي و قشنگش كشيدم و زمزمه كردم:

-مطمئن باش تو رو به آرزوت مي رسونم و سامان رو اونقدر خوشبخت مي كنم كه هيچ وقت به خاطر حماقتم بهم خرده نگيره. مطمئن باش هيچ وقت بهش نمي گم كه چطور با حماقت از همديگه جدا شديم.



بعد از تلاشی که تمامی اعضای خانه برای اجرای خواسته های من انجام دادند خانه باغ همانی شد که میخواستم. باغ پاییز...

در این بین کسی که بیشتر از همه من در نظرش محبوب بودم کسی نبود جز معصومه خانم همان یار و یاور صمیمی مامان... همانی که در سختی ها همیشه در کنار مامان بود. وقتی که از او دلیل رفتار محبت آمیزش رو پرسیدم با مهربانی و عطوفت دستان نرمم رو میان درستهای پینه بسته اش گرفت و در حالی که در نگاهش قطره های الماس اشک می درخشید گفت:

-پاییز خانم شما خودت از نوع ما بودی و دردمون رو کشیدی. پس با اون هایی که توی ناز و نعمت بزرگ شدن متفاوتی و میتونی درکمون کنی...

وقتی سخنش تمام شد دستانش رو نوازش کردم و گفتم:

-معصومه خانم شما هم مثل مامان برای من عزیزی. اینجا خونه همه ماست و تنها به من تعلق نداره. هیچ دوست ندارم شما رو غریب ببینم. شما مونس منی از این به بعد...

او با حرفها و نگاهش این اطمینان رو به من می داد که میتوانم رو ی او حساب باز کنم. از ان جایی که از دیگر مستخدمین خانه قدیمی تر بود . تقریباً همه از او حساب می بردند و این برای من خیلی حائز اهمیت بود. به همراه معصومه خانم به باغ رفتیم تا به امور باغ هم رسیدیگی کنیم.وقتی قدم روی سنگفرش های باغ می گذاشتم چشمانم از اشک تر شده بود و هر لحظه یک بار بی اختیار سر بر می گرداندم و به قاب پنجره اتاق سروش خیره میشدم. عجیب بود که یک بار او را با نگاه ملتمسش پشت قاب پنجره دیدم که به من خیره شده بود. نگاهش نوازشگر چشمان غرق در اشک من بود.

معصومه خانم وقتی من رو در اون حالت روحی نامساعد دید به سمت باغبان و همراهانش رفت و با دقت و وسواس خاصی شروع به ایراد گیری از کارهای آن ها کرد.باغبان ها هم با دقت به اشکالات کارشون گوش می دادند و وقتی من شرایط رو اینطور دیدم در جهت مخالف آنها به سمت استخر به حرکت در آمدم. با هر قدمی که بر میداشتم در دلم طوفانی به پا می شد. انگار روی زمین حرکت نمیکردم و در آسمان ها قدم می زدم. با هر قدمی که برمیداشتم تصاویری از خاطراتم جلوی چشمم رژه می رفت. از کودکی هایم تا روزی که اسبابمان رو از خانه باغ بیرون ریختند.

romangram.com | @romangram_com