#باغ_پاییز_پارت_425

از ميان دندانهاي بهم فشرده ام گفتم:

-حالا؟ حالا يادش افتاده؟ حالا كه همه چيزم رو ازم گرفت؟ ديگه چي ميخواد از جونم؟ من كه ديگه با پسرش كاري ندارم...

لبخند مضحکی روي لبم نشوندم و گفتم:

-نكنه ميخواد بهم باج بده تا حلالش كنم؟ اين بارچقدر برام در نظر گرفته؟ سيصد تا؟ چهارصد تا؟ چند تا؟ لعنتي چرا لالموني گرفتي؟

هوتن سرش رو تكون داد و گفت:

-ميتوني برگردي هنوز هم دير نشده.

با اين فكر كه نه هنوز،اول بايد انتقامم رو از اون كفتار پير بگيرم بعد... قدمهايم رو به بلند كردم و پشت به هوتن ميخواستم به سمت پذيرش برم كه صداش توي گوشم نشست:

-اما وقتي رفتي بايد تا اخر عمرت با عذاب وجدانت بجنگي...

پاهام رو زمين قفل شد. چقدر مزخرف بود از زبون كسي حرف از انسانيت و وجدان بشنوي كه ذره اي بويي از اون نبرده. تمام حرصم رو توي پاهام ريختم و با قدمهايي محكم به سمتش برگشتم و در حالي كه تنها چند وجب از او فاصله داشتم سرم رو بالا گرفتم و به چشمانش خيره شدم. پس اون چشماي وقيح سركش كجاست؟ چرا اين چشما هيچ شباهتي به اون چشماي مغرور نداره؟

-تو يكي از حرف از وجدان نزن كه خودم خفه ات ميكنم. شماها ميدونيد وجدان چيه؟ اگه ميدونستيد من رو با يه بچه....

romangram.com | @romangram_com