#باغ_پاییز_پارت_422


او با تعجب بيشتري خيره به صورتم شد و من نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-كسي به اسم ارغوان اينجا بستريه درسته؟

پرستار دستش رو تكون داد و گفت:

-صبر كن چك كنم.

با پاهايي كه ديگه قدرت ايستادن نداشت به پيشخوان پذيرش تكيه دادم و او بعد از مدتي پرسید:

-اسم كوچيكش چيه؟ بيماريش چيه؟

سر تكون دادم و گفتم:

-نميدونم براي چي بستري شده. اما... اسمش سهيله. سهيل ارغوان..

و بي صدا چند بار با خوم تكرار كردم. ارغوان.. ارغوان... چقدر از او متنفر بودم. ديدن زجرش همسان لذتي بي نهايت براي من بود. بايد مي ديدم چطور زجر ميكشه و بايد با نفرت بهش ميگفتم كه تقاص كثافت كاري هاش رو داره پس ميده. بايد بهش مي فهموندم كه ازش متنفرم و تا عمردارم حلالش نميكنم. بايد بهش ميگفتم كه حواله اش كردم به خدا. بايد ...


romangram.com | @romangram_com