#باغ_پاییز_پارت_420


و گوشي رو بدون هيچ خداحافظي قطع كرد. اما هنوز صداي سرفه هاي ارغوان تا لحظه اخر ادامه داشت. وقتي گوشي تلفن رو قطع كردم پرهام نگاهش به ظرف غذاي يخ كرده بود. هيچ كدوممون لب به غذا نزده بوديم اهسته گفت:ژ

-داره ميميره؟

سرم رو تكون دادم و او ادامه داد:

-ميخواي انتقام چي رو از اين پيرمرد بگيري؟ اين چه رفتاري بود كه باهاش داشتي؟

-انتظار داشتي چي كار كنم؟ خوشحال بشم؟ بهش تبريك بگم كه تونست زندگيم رو از هم بپاشه؟

-چرا گناه خودت رو گردن بقيه ميندازي؟ اين بين تو بيشتر از هر كسي مقصر بودي.

با عصبانیت از روی صندلی بلند شدم و نگاه میخکوبم رو به روی صورتش ریختم و گفتم:

-خودم بهتر از هر کسی میدونم مقصر اصلی کی بوده بهتره تو توی این کارها دخالت نکنی.

او که به شدت از رفتار من تعجب کرده بود همچنان نگاهش رو از پشت سر روی بدنم حس میکردم. وقتی از ان رستوران لعنتی خارج شدم نفس عمیقی کشیدم و با نفرت گفتم:


romangram.com | @romangram_com