#باغ_پاییز_پارت_403

عصبي گفتم:

-من به پرستو گفته بودم ...

به سمتم چرخيد و گفت:

-چي رو گفته بودي؟ گفته بود قصد ازدواج نداري. نگفته بودي ازدواج كردي و اين ...

به سامان اشاره كرد. نگاهم رو به روي سامان دوختم. او متعجب به من و دكتر نگاه ميكرد.

-اين مه زندگي منه اقا دكتر. من نه با شما نه با هيچ كس ديگه اي قصد ازدواج ندارم. اينو به پرستو هم گفتم. بهش گفتم دور من رو خط بكشيد. چيزي كه زياده براي شما دختر... نه من كه يك زنه شكست خورده هستم. نه يك مادر كه جز فرزندش چيزي نميبينه. شما ميتونيد عشقتون رو به كسي هديه كنيد كه لياقتتون رو داشته باشه. من نميتونم...

او ميان كلامم پريد و گفت:

-پاييز بد كردي. با من بد كردي...

و بعد بدون هيچ حرف ديگه اي من رو تنها گذاشت و از ساختمان خارج شد.

وقتي صداي بسته شدن در خروجي در گوشم پيچيد روي كاناپه افتادم و اشك گونه هام رو تر كرد. با خودم زمزمه ميكردم و گريه ميكردم:

romangram.com | @romangram_com