#باغ_پاییز_پارت_401

و بعد به صورت پرهام نگاه كردم و زمزمه كردم:

-معذرت مي خوام دكتر. الان خدمت ميرسم.

زماني كه پشتم رو به او كردم اشك ديدگانم رو تر كرد و با خودم گفتم اينهمه ارامش از كجا در وجودم ريخته؟ صورت سامان رو بوسيدم و سعي كردم توجه ام رو به سامان جذب كنم.

وقتي سامان رو روي زمين گذاشتم تا با ماشينش بازي كند دوباره روبروي او كه چون مجسمه سنگي به سامان چشم دوخته بود نگاه كردم و گفتم:

-ببخشيد اقاي دكتر اين داروهاي مامان خواب اور هستند و اكثر مواقع خواب هستش.

او سر بلند كرد و نگاهش رو به صورتم ريخت. از نگاهش وحشت كردم. چشمانش همچون خنجري به قلبم نيش ميزد. بي تفاوت پرسيدم:

-چي چرا؟

با همان صداي ارام گفت:

-چرا به من نگفتي؟

باز هم بايد نقش بازي ميكرد از اين رو گفتم:

romangram.com | @romangram_com