#باغ_پاییز_پارت_380


او خنده شيريني كرد و در حالي كه جلوي دهانش رو گرفته بود سرش رو تكان داد و موهاي مشكي رنگش روي صورتش مانند موجي رقصان به حركت در امد. حالاتش به قدري ظريف بود كه هوش از سر هر كسي مي ربود.

-پس يادم باشه به برادرم بگه اين پاييز خانم خشگل ما سر به سرش گذاشته.

خنده ام رو مهار كردم و گفتم:

-خوب خانمي ميشه به من بگي اين برادرت كي هست و با من چي كار داري؟

دستش رو جلوي صورتم تكان داد و گفت:

-معلومه كه ميگم. اصلاً براي همين اينجا هستم.

دستم رو زير چونه ام زدم و گفتم:

-خوب من منتظرم كه بشنوم.

دستانش رو در هم گره زد و چشمكي به رويم زد . نگاهم به چشمان مشكي اش و مژه هاي بلندش كه به زيبايي روي چشمش فر خورده بود افتاد. سايه نقره اي رنگي پشت پلكهايش نشسته بود و به محض اينكه چشمانش رو ميبست حس زيبايي به انسان دست ميداد. ارايش چشمانش رو با خط مشكي كه گوشه چشمش كشيده بود تكميل كرده بود و چشمانش به حالت زيبايي رو به بالا كشيده شده بود. اولين چيزي كه در صورت او به چشم ميخورد چشمان كشيده اش بود. پوست برنزه اي داشت و گونه هاي برجسته اي كه با كمي از رژ گونه اي كه زده بود ان را جلوه داده بود. حقا كه در دل ربودن مهارت خاصي داشت اين دختر ظريف.


romangram.com | @romangram_com