#باغ_پاییز_پارت_375

-ببينم من شاخ در اوردم؟ اين همون پاييز گند دماغ خودمونه؟

لبخند زدم و گفتم:

-عليك سلام ابجي خانم. حال شما چطوره؟ شوورت چطوره؟ زندگي بر وقف مراده؟

بهار خنده اش گرفت و اين بار مامان بود كه با عشق براي در اغوش كشيدن من دستانش رو گشود و در همون حال گفت:

-قربونت برم پاييزم. خسته نباشي عزيزم.

سامان رو در اغوش بهار رها كردم و خودم به اغوش امن و مهربان مامان فرو رفتم. اغوشي كه محرم دلتنگي هايم بود. اغوشي كه بوي مهرباني و محبت ميداد. نفس عميقي كشيدم و در حالي كه به وضوح حس مي كردم شدم پاييز سابق در جواب قربان صدقه رفتنهاي مامان گفتم:

-اي بابا مثل اينكه يادتون رفته سوسكه به بچه اش ميگه قربون دست و پاي بلوريت؟ بابا ديگه از من سني گذشته.

بهار و مامان شروع به خنديدن كردند و من با خودم فكر كردم كه اخرين بار كي اين جمله رو زمزمه كرده بودم.

گرچه ان روز مامان و بهار از تغيير ناگهاني من تعجب كرده بودند اما خيلي از اين تغيير خوشحال بودند و علناً در مقابل ديدگانم باعث و بانيش رو غرق در محبتشان ميكردند و جالب اينجا بود كه من از اين تشكرهاي انها نمي رنجيدم و برعكس به ان دو چشم قهوه اي خوشرنگ فكر ميكردم. دست خودم نبود. افكارم به قدري سركش شده بود كه نميتونستم كنترلش كنم. از من اين رفتار بعيد بود. با خودم فكر ميكردم كه دارم با اين كارم به سروش خيانت ميكنم اما حسي مرموز باز هم من رو وادار به فكر كردن ميكرد و براي اينكه افكارم رو نظم ببخشم از بهار و مامان خواستم تا با هم به گردش بريم. وقتي اين پيشنهاد رو دادم بهار به راستي حيرت كرده بود و حتي با شيطنت كنار گوشم زمزمه كرد:

-چيه پاييز خانم؟ قراره ما بميريم كه اينقدر با محبت شدي؟

romangram.com | @romangram_com