#باغ_پاییز_پارت_370
-مدیریت عزیزم. قراره بنده بشم مدیر عامل و شما هم معاون بنده.
همه به حرف بنفشه خندیدند و کامیار گفت:
-و ناگفته نمونه که احمد هم قراره سمت شریف ابدارچی رو به عهده بگیره.
باز هم همه به خنده افتادیم. از شیطنت بنفشه و کامیار از هپروت بیرون امده بودم و با خودم می اندیشیدم که چه خوب شد هنوز درسم تمام نشده پیشنهاد کاری دارم. مدتی بود عذای این موضوع رو گرفته بودم که بعد از اتمام درسم در خانه باید بمانم و این موضوع با روحیه شکست خورده من مناسب نبود و خدا پدر احمد را بیامرزد.
-خوب حالا شیطنت نکنید تا بگم.من شما دو نفر رو به عنوان حسابدار شرکت ،با تمامی حقوق و مزایای عالی و مستحق یک حسابدار نمونه استخدام میکنم. حالا خانما به بنده این افتخار رو میدید تا در خدومتتون باشیم و براتون چای بیاریم؟
باز هم همه به خنده افتادند. در دلم جشن به پا شده بود. نگاهم رو به صورت مامان انداختم و او با اطمینان سر تکان داد و بعد به بهار نگاه کردم که او هم راضی بود و با چشمکی به صورتم زد من رو در پاسخ مثبت دادن مطمئن کردند.
ان شب انقدر به من خوش گذشت که نگاه های میخکوب پسری رو که روبروی ما فرو رفته در صندلی بود هم نتوانست خوشحالی ام رو زاید کند. اگر هر زمان دیگری بود مطمئناً با او برخورد میکردم اما ان شب انقدر خوشحال بودم که برایم اهمیتی نداشت که شاید نگاه های مشتاق ان پسر بعدها برایم دردرسر درست کند. انقدر حواسم متوجه پیشنهاد احمد بود که متوجه نشدم میتوانم با در اغوش کشیدن سامان ذهن ان پسر رو از خودم دور کنم. شاید او هم حق داشت چون دختری که روبرویش نشسته بود تنها بی هیچ مردی بود و در مقابل، دو دختر دیگر همراه مردانی نشسته بودند و حتی سامان هم در اغوش مامان فرو رفته بود و مامان که در کنار صندلی بهار نشسته بود میتوانست این شبه رو برای ان پسر ایجاد کند که سامان فرزند بهار است.
سامان از دیدن ان همه هدیه به قدری خوشحال و ذوق زده شده بود که سر از پا نمیشناخت مخصوصاً که انها همه هدایایی برای سامان گرفته بودند که او عاشقش بود. ماشین های بزرگ و ادم اهنی . خوشحالی او به ما هم سرایت کرده بود و همه میخندیدیم.
چند روز بعد از مراسم تولد سامان تازه از دانشگاه برگشته بودم که او را جلوی درب خانه دیدم. با اینکه در نظرم اشنا امد اما به هیچ وجه موفق به شناسایی او نشدم و از انجایی که روبروی خانه به ماشینش تکیه زده بود با لبخند از او پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com