#باغ_پاییز_پارت_343
زیر چشمی به احمد که در خودش فرو رفته بود نگاه کردم و گفتم:
-اره جات خالی . شما چی کار کردید؟ جایی نرفتید؟
بنفشه هم به احمد نگاه کرد و سرش را به ارامی تکان داد و گفت:
-چرا با دوستای احمد رفتیم شمال.
احمد که نام خودش را شنیده بود سر بلند کرد و نگاهم کرد. لبخندم را پررنگتر کردم و گفتم:
-حالا چیکارها کردید؟
او سرش را تکان داد و بی توجه به موضوع بحث ما گفت:
-هیچی شرکت رو تعطیل کردیم.
من و بنفشه نگاهی با هم رد و بدل کردیم و زدیم زیر خنده. احمد با تعجب نگاهمان کرد که بنفشه از روی مبل بلندشد و به سمت میز رفت و بعد در همان حال گفت:
-بهار و مامانت چطورن؟ استاد خوبه؟
romangram.com | @romangram_com