#باغ_پاییز_پارت_341
از چشمای عسلی رنگ مامان قطره ای اشک به روی گونه اش سرازیر شد و چیزی در قلبم فرو ریخت. حی کردم کسی در سینه ام مشت می کوبه . مامان هنوز نگاهش به شکم برامده من بود. باز هم ادامه دادم:
-مامانی این بچه من و سروش. حاصل عشق ما. مامانی بیا ببین چقدر بچه ام مهربونه. بیا ببین که این عزیز من رو به زندگی گره زده. حالا خودت بگو چطور میتونستم بهت بگم وقتی میگفتی بچه رو نباید نگه دارم؟
بغضم ترکید و بی اختیار خودم رو در اغوش مامان انداختم و به گریه افتادم. نه این محال بود من بدون حضور عزیز دلم می مردم. نوازش دستهای مامان بعد از مدتی روی سرم اغاز شد و بعد هم زمزمه های شیرینش که چون ابی بر روی اتش احساسات غلیان کرده ام بود.
-چرا این فکر رو در مورد من کردی؟ مگه من مادر نبودم عزیز دلم؟ چطور دلم میومد بگم جیگر گوشه ات رو از خودت جدا کنی زمانی که خودم دو تا جگر گوشه داشتم؟ چرا فکر کردی من با عشق تو زندگی نمی کنم؟ چرا فکر کردی کسی رو که تو دوست داری رو من دوست ندارم؟ فقط به خاطر اینکه با سروش نیستی؟ سروش نیست اما من که میدونم هنوز عاشقشی. میدونم که هنوز شبا به یادش بالش زیر سرت رو تر میکنی و به یاد خاطراتش نفس میکشی.من که هنوز می بینم با شندین اسمش رنگ از روت می پره. من که میدونم اون هم هنوز دوستت داره و به خاطر همین هنوز دادخواست طلاق نداده. فکر نکن چون چیزی بهم نمیگی از همه چیز بی خبرم. نه من همه چیز رو میدونم . گرچه دیر فهمیدم. اما بالاخره فهمیدم. همه چیز رو از زبون بنفشه شنیدم. اونقدر قسمش دادم تا حرف زد. هر کاری کردم بهار چیزی بهم نگفت مجبور شدم برم سراغ بنفشه و از اون بپرسم. عزیز دل مامان. پاییز قشنگ این چه کاری بود که کردی؟ چرا فکر کردی میتونی سر اون کفتار پیر رو ملاه بذاری؟الهی مامان فدای اون دل عاشقت بشه چرا نمیذاری حقیقت رو به سروش بگیم؟
گریه ام به هق هق تبدیل شد و در اغوش مامان به ارامش رسیدم. الهی فدای مامان مهربونم بشم.
از ان روزی که مادر پی به راز نوزاد کوچک و عزیزم برد بیش از پیش در نزد او عزیز شدم. گاهی ان قدر به من محبت میکرد که شرمنده او میشدم. هر چیزی که پیدا میکرد و در نظرش برایم مفید بود را برایم تهیه میکرد و به اصرار ان را به خوردم می داد. از داروهای گیاهی گرفته تا جوشانندنی ها و خورندنی ها. گاهی انقدر میخوردم که از فهمیدنش پشیمان میشدم و بعد شرمزده از او تشکر میکردم. به گمانم در ان مدت چند کیلو زن اضافه کرده بودم و پزشکم خیلی از این موضوع راضی به نظر می رسید. به نظر مامان فرزندم پسر بود و او با حدسیاتی که می زد من و بهار رو به خنده می انداخت و حتی گاهی بهار با شیطنت به او میگفت پس دیگه چرا علم و تکنولوژی پیشرفت کرد. دیگه چرا اینهمه دستگاه واسه سونوگرافی گذاشتن؟ بذار یه پلکارد بزنیم بالای در خونه که همه بیان اینجا سراغ مامان. و با این حرفش من از خنده دل درد میگرفتم و مامان با چشم و ابرو به او اشاره میکرد و با تهدید می گفت که جوجه رو اخر پاییز میشمارند. از اینکه در نظر مامان فرزندم پسر بود باعث شده بود که شب و روز برای انتخاب اسمی زیبا که به نام سروش بخورد فکر کنم.
عید با همه سر سبزی اش بالاخره از راه رسید و با خودش گرچه شور و انرژی خاصی را اورد اما دل من به یاد سال گذشته و لحظه هایی که با سروش تنها در پذیرایی خانه زیبایمان نشسته بودیم پر میزد. با خودم میگفتم الان سروش در چه وضعیتی اسنت؟ ایا درست مثل سال گذشته برای گذشتن سبزه که به من کمک کرده بود سبزه گذاشته؟ ایا سر هفت سین کوچکی که با هم تزیینش کرده بودیم نشسته؟ این ایاها و یاداوری ان روز غم غریبی به دلم چنگ انداخته بود. ان سال عیدی متفاوت از سالهای دیگر داشتم. عقربه ها ساعت ده شب را نشان میداد و نرم نرمک باران بر فراز سقف منزلمان فرو میریخت و با خودش نوید شادی می اورد. سر سفره کوچک اما پر از شگفتی ما من و بهار و مادر و کامیار نشسته بودیم. چشم به تلوزیون دوخته بودم و باز هم مانند هر سال به یاد خانه باغ و کلبه کوچک خودمان و قران خواندنهای پدر افتادم. مامان با ارمش به تنگ بلوری ماهی سر سفره نگاه میکرد و بهار حافظ رو ورق میزد و کامیار قران میخواند. صدای نرم هر کدام با صدای مجری تلوزیون مخلوط شده بود و من بی انکه بخواهم اشک به چشمم نشسته بود. از تسرم حتی پلک نمیزدم تا بغض فرو خروده ام نشکند. فرزندم در شکمم تکانی خورد و من بی اختیار بغضم ترکید. برای اینکه بقیه را متوجه گریه های خودم نکنم سر به زیر انداختم و به لباسم چشم دوختم. موهایم از زیر شالم بیرون زده بود انها را بدون اینکه مرتب کنم به حال خود رها کردم. بی اختیار تمامی تصاویر سال گذشته از جلوی چشمم میگذشت. من بودم و سروش و ان سفره شیرین و کوچک. اینه و قرانی که در دستهای لطیف سروش بود. صدای زیبا و گرم او بود که با ارامش میخواند. ان یال اولین سالی بود که با یاد پدر بغض غریب گلویم را نفشارد و تنها به یاد او و قبرش فاتحه ای خواندم . بعد از اینکه توپ را در کردند سروش قران را بوسید و بعد دستم رو در دستش فشرد و اولین بوسه سال جدید رو بر روی گونه هایم کاشت و با سرخوشی ان را یاداور کرد که بوسه اولش پر از محبت بود و من را به خنده انداخت. من هم او را بوسیدم و با شیطنت در اغوشش فرو رفتم و زمزمه کردم که اولین چیزی که در ابتدای سال حس میکنم اغوش گرم اوست. اه خدای من چه روز شیرینی بود. با اینکه پاسی از شب گذشته بود اما من و او بی انکه اهمیتی به عقربه های ساعت بدهیم و یا اینکه خسته شویم روبروی هم نشسته بودیم و تنها هالوژن داخل پذیرایی اتاق را روشن میکرد. موهایم روی صورتم ریخته بود و او با دستهای مهربان و گرمش ان رو از روی گونه ام کنار میزد و باز هم موهایم لجوجانه به روی گونه ام میریخت و سروش با خنده باز هم این کار را انجام میداد و عجیب این بود که از انجام این کار احساس لذت میکرد. ان شب هر دو با هم به نشسته بودیم و مشاعره می کردیم . هیچ گاه فراموشم نمیشود ان شب زیبا و رویایی را و در اخر سروش با خواندن ترانه زیبایی خوشی ان شب را بر من تمام کرد.
اهی از سر افسوس کشیدم و سر بلند کردم و متوجه شدم همه نگاه ها به صورت من دوخته شده. لبخند تلخی زدم و همان لحظه مجری اغاز سال جدید را تبریک گفت و من در میان گریه خودم را در اغوش بهار انداختم. بهار گونه ام را میبوسید و سال جدید رو تبریک میگفت. عجیب بود که انها شرایطم را درک میکردند و تنها نگاه پر تعجب کامیار بر روی صورتم بود که عذابم میداد. از نظر او گناه میکردم که خودم رو عذاب میدادم و اگر به انها اجازه میدادم حقیقت رو به سروش میگفتند. مامان هم با گریه من رو در اغوش کشید و هم به من هم به کودکم سال جدید را تبریک گفت.
روزهای سال جدید تنها روزهایی بود که با وجود تعطیلی دانشگاه به من خوش گذشت. به همراه کامیار و خانواده اش به مسافرت رفتیم و در این سفر خیلی به ما خوش گذشت . خانواده او انگار انسان نبودند و به راستی فرشته بودند. مامان از این موضوع ناراحت بود که امکان دارد وضعیت من رو به روی بهار بیارند اما انها انقدر مهربان بودند که حتی چیزی در رابطه با وضعیتم به رویم نیاوردند. بهار خانواده مناسبی را انتخاب کرده بود و حقیقتاً لایق خوشبختی بود.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتم به دیدن احمد و بنفشه رفتم . انگار خودم هم فراموش کرده بودم که احمد از ماجرای بارداری من بی اطلاع است. یعنی تمرکزی روی این موضوع نداشتم. وقتی که احمد با من روبرو شد رو اصلاً فراموش نمیکنم. تازه از اغوش بنفشه بیرون امده بودم که احمد با نگاه میخکوبش به روی شکمم توجه ام رو جلب کرد. تازه به خودم امدم و متوجه برامدگی شکمم شدم. حالا دیگر هفت ماهه بودم و شکمم گرچه زیاد برامده نبود اما کاملاً مشخص بود که باردار هستم. لبخند تلخی زدم و بی توجه به او گفتم:
romangram.com | @romangram_com