#باغ_پاییز_پارت_338


-خوب؟

-حالا هی بگو احمد بده. شوهرم گله گل به خدا.

خندیدم و گفتم:

-بر منکرش لعنت.

-بین حرفم نپر بذار حرف بزنم عجله دارم.

-خوب بگو.

-اصلاً امروز قرار نبود احمد بیاد دنبالم شوهرم مثلاً پیش خودش گفته یه کاری کنه شما دو تا با همدیگه اشتی کنید و برید سر خونه زندگیتون برای همین به این بهونه خواسته سروش رو بکشونه دم دانشگاه.

با خودم گفتم که چقدر هم سروش برای دیدن من امده بود.

-وای پاییز نمیدونی چقدر این پسر کنجکاوی کرد. از اون موقع که سوار ماشین شدیم همش از تو پرسید طوری که اخرش کلافه شدم و بهش گفتم که خیلی ناراحتی برو از خودش بپرس.


romangram.com | @romangram_com