#باغ_پاییز_پارت_328
-نباید این کار رو میکردی. با این کارت برای سروش شبه ایجاد کردی.
سر چرخوندم و گفتم:
-تو دیدیش؟ پری رو میگم؟
نفس عمیقی کشید و من رو به سمت میز خودمان برد. کامیار به ارامی با مادر مشغول صحبت بود. در همان حال که نزدیک میز میشدیم بهار گفت:
-من اونجا ایستاده بودم و وقتی دیدم داری با پیمان میرقصی به راستی تعجب کردم. کسی که تو باهاش دشمنی داشتی چطور ...
مکث کرد و بعد ادامه داد:
-خوب شد سروش رو ندیدی. به قدری عصبی شده بود که گفتم هر لحظه امکانش هست بیاد جلو و بگیرتت زیر کتک.
چیزی زیر پوستم دوید. حس شادی و خوشحالی. پس هنوز براش مهم هستم.
-اما پری به زحمت دستش رو کشید و از اونجا دورش کرد و منم از فرصت استفاده کردم و اومدم سراغت تا سروش نیاد و چیزی بهت بگه.
romangram.com | @romangram_com