#باغ_پاییز_پارت_325

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

-در یک مهمانی با هم اشنا شدند.

-بنفشه دختر خیلی خوبیه.

نمیدانستم چه میخواهد اما من هم حرفی برای گفتن نداشتم. بدون اینکه جوابش رو بدم به بنفشه نگاه کردم. او لبخند شیرینی به لب داشت و سر در گوش احمد فرو برده بود و چیزی زمزمه میکرد. بی اختیار از دیدن این صحنه غصه ام گرفت. نمیدانم یاد چه چیزی افتادم. اما به قدری دلم گرفت که رو از انها گرفتم و بی اختیار نگاهم با نگاه میخکوب پیمان طلاقی کرد. او لبخند به لب گفت:

-امشب همسرتون رو ندیدم.

با بغض سرم به سمت سروش چرخید و او را متوجه خودم دیدم. در حالی که هنوز پری دستش رو در دست داشت. به محض اینکه نگاهم رو دید سر برگرداند و به پری چیزی گفت و او هم خندید. به قدری از او بدم امد که سر برگرداندم و با لبخند به پیمان گفتم:

-بالاخره میبینی.

پیمان یک تای ابرویش رو بالا برد و با شیطنت گفت:

-امشب اینجا نیستند؟

سر چرخوندم و بی توجه به سوالش گفتم:

romangram.com | @romangram_com