#باغ_پاییز_پارت_316


نگاهم رو به صورت بهار دوختم. او هم با اضطراب به من نگاه میکرد. اه خدای من. خودش بود. خود لعنتی اش بود. چقدر دلتنگ زنگ صدایش بودم و خبر نداشتم. بالاخره کامیار با مکثی که برای من به اندازه یک عمر طول کشید از روی صندلی اش بلند شد و دستش رو به بالای سر من دارز کرد. نگاهم به روی صورت مامان بود. از فرط خشم قرمز شده بود و به پشت سرم خیره شده بود. صدای احوالپرسی سروش با کامیار روی اعصابم میرفت و مانند مته ای شیشه احساساتم رو لکه دار میکرد. دلم میخواست برگردم و نگاهش کنم. سخت دلتنگش وبدم. در این شبهای تنهایی شبی نبود که به یاد اون نباشم و گونه هام از عشق و دلتنگی به او تر نشه. نه نباید خودم رو میباختم. باید خوددار باشم. بهار هم از روی صندلی بلند شد و لحظه ای بعد سروش رو حس کردم که در کنار من ایستاده و با بهار دست میدهد. بی اختیار سر بلند کردم و به او نگاه کردم. اه خدای من چقدر زیبا شده بود. ان هم در این کت و شلوار خوش رنگ و شیکش. چقدر خواستنی شده بود. وای اونقدر دلتنگش بودم که هر لحظه حس میکردم از جا بلند میشم و به سختی به اغوشم میکشمش. نه نه. از او دلتنگ نبودم. عاشقش بودم. هنوز نگاهم روی صورت شش تیغ شده اش بود.موهای زیبا و لختش یک طرفه روی گونه اش ریخته شده بود. به نظرم امد این مدل ارایش مو او را جوانتر از سنش نشان میده. بوی عطر تنش از ان فاصله کم دیوانه ام میکرد.با همه وجودم عطر تنش رو به ریه هایم فرستادم و در همان حال چشمانم رو بستم که صدای گرم او دوباره در خاطرم نقش بست.

-سلام مادر جون..

بغضی سخت گلوم رو فشرد.با همه وجودم حال مامان رو درک میکردم. چشمانم رو باز کردم و نگاهم به صورت مهربان مامان افتاد. مامان با کج خلقی گفت:

-علیک سلام.

سروش دست مامان رو به دستش گرفت و بوسه ای بر روی دست مامان زد. مامان با همان بدخلقی دستش رو کشد و گفت:

-این کارها برای چیه سروش خان...

باز دوباره مامان مانند سالیان پیش. زمانی که او همسر من نبود نامیدش. در این مدتی که با سروش وصلت کرده بودم مامان همیشه او را سروش جان مینامید. حتی در مواقعی که حال نداشت باز هم ان جان اخر رو از دهانش نمی انداخت.اما حالا... انگار سروش هم متوجه رفتار مامان شد چون رنگ از صورتش پرید. بی اختیار دلم گرفت. نمیدونستم چرا دلم نمیخواست حتی ناراحتی اش رو ببینم. در این شرایط سخت هم بی قرار سروش بودم. لعنت به من و احساساتم. چرا نمیتونم ازش متنفر باشم؟ سرم رو چرخوندم و قطره اشکی راهی گونه های ملتهبم شد. نگاه نرم بهار روی صورتم نشسته بود. راستی سروش با چه جرئتی اومده بود سمت میز ما؟ من اگر جای او بودم میمردم هم این کار رو نمیکردم. شاید... شاید میخواست با این حرکتش بفهمونه که دیگه براش بی ارزشم.

او بعد از رفتار سرد مامان سخت یکه خورد اما با این حال از تلاش دست نکشید و کنار کامیار روی صندلی نشست. درست کنار دست من. هنگامی که روی صندلی نشست یک لحظه نگاهمون در هم گره خورد. خدای من چقدر جذاب و خواستنی است این پسر. برخلاف انچه فکر میکردم او ذره ای تغییر نکرده بود. او ذره ای لاغر نشده بود. درست برخلاف من که در این مدت 5 کیلو از وزن بدنم رو از دست داده بودم. با احتیاط سر تکان دادم به نشانه سلام و او با پوزخندی نگاهش رو از صورتم گرفت و مشغول صحبت با کامیار شد. به قدری گرم با کامیار صحبت میکرد که یاد شبهایی افتادم که در منزل ما یا در منزل مامان با هم گرم گفتگو بودن. انگار زمان تغییر نکرده. انگار هیچ چیز عوض نشده. نه. نه.. تغییر کرده. مسلماً تغییر کرده. سروش گرچه همسر قانونی من هست اما همسر کاغذی و برگه ای و قراردادی به درد من نمیخوره. ما چند هفته بود که در کنار هم زندگی نمیکردیم. در این مدت خبری از هم نداشتم و حالی از هم نپرسیده بودیم. پس چه همسری؟ هنوز نگاهم به روبرو بود. بدون اینکه مرکز نگاهم چیز خاصی باشد. صحبتهای او با کامیار روی اعصابم میرفت. از روی صندلی بلند شدم و به محض بلند شدن من همه نگاهها به سمت من چرخید. حتی سروش. لبخند تلخی زدم و رو به دیگران گفتم:

-نوشیدنی چی میل دارید؟


romangram.com | @romangram_com