#باغ_پاییز_پارت_311
-به نظرت مراسم عقد تموم شده؟
او نگاه شادش رو از اطراف گرفت و با لبخند شیرینی گفت:
-اره بابا دیر هم کردیم مگه نمیبینی چقدر شلوغه؟
سرم رو تکون دادم و سعی کردم با نگاهم به دنبال جایی خالی برای نشستن بگردم که در همان لحظه چشمم به میزی خالی افتاد. دست بهار رو فشردم و با اشاره او به ان سمت رفتیم....
بعد از اینکه لباسهایمان رو عوض کردیم به کنار مامان و کامیار که روی صندلی نشسته بودند رفتیم. کیفم رو روی میز گذاشتم و در جواب سوال بهار که میپرسید کجا میرم گفتم:
-میرم بنفشه رو ببینم. تو هم میای؟
سر تکان داد و کیفش رو به دست کامیار داد و گفت:
-عزیزم تو نمیای؟
کامیار هم به همراه ما بلند شد و ما با معذرت خواهی از مامان دور شدیم. در کنار بهار قدم برمیداشتم اما همه وجودم پر از اضطراب بود و به قدری در تنش های عصبی غرق شده بودم که بی توجه به دیگران به انها تنها میزدم و در مقابل نگاه های متعجب اما شاد انها عذر خواهی میکردم و باز دوباره در خودم فرو میرفتم.
romangram.com | @romangram_com