#باغ_پاییز_پارت_308
بین حرفش دویدم و با بغض گفتم:
-بنفشه داد نزن. تروخدا گوش کن ببین چی میگم...
-خفه شو تروخدا پاییز. یعنی چی گوش کن. مسخره اش رو در اوردی. بعد از این همه مدت من گفتم میای عروسی دلت باز میشه. که چی بشه؟ این بازی ها رو تا کی میخواید در بیارید؟ تا کی میخواید موش و گربه بازی در بیارید؟
-یعنی چی؟
-احمد هم میگفت سروش وقتی فهمیده تو هم میخوای بیای گفته نمیاد و احمد هم سرش داد و بیداد کرده که یعنی چی که نمیای...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-اما اومدن من درست نیست. کمی خودت رو بذار جای من. اون الان من رو به چشم یه خائن و بی وفا میبینه.
-اون بیخود میبینه. اصلاً به اون چه. اونم یه مهمونه. تو هم یه مهمون. تو مهمون منی و به خدا اگه حرف نیمومدن بزنی دیگه نه من نه تو...
اونقدر توپ بنفشه پر بود که به هیچ صراطی مستقیم نبود. کسی در دلم فریاد میزد که بی تاب سروش هستم. دلم برایش تنگ شده. مخصوصاً حالا که فهمیده بودم او هم نیمخواست در مجلس حضور پیدا کنه. یعنی اون هم در این مدت از غم دوری من لاغر شده؟ و چیزی در دلم چنگ انداتخ. باید برم ببینمش. خیلی بی تابم. دستی به شکمم کشیدم و زمزمه کردم که عزیزم دلش برای باباش تنگ شده و باید به خاطر فرزندم هم شده برم و ببینمش. خنده ام گرفت. داشتم فرزندم رو جلو میکشیدم و او را سپر بلا میکردم. یهو مثل برق گرفته ها پریدم میان کلام بنفشه و گفتم:
romangram.com | @romangram_com