#باغ_پاییز_پارت_297

زمانی که چشم باز کردم حس کردم در این دنیا نیستم و به جرئت میتونم بگم چقدر از این موضوع خوشحال شدم اما خوشحالی دووم چندانی پیدا نکرد چون دستهایم توسط پرستار سپید پوشی لمس شد و با لحن مهربانی گفت:

-بیدار شدی عزیزم؟ حالت خوبه؟

سرم رو به طرف صدای گرمش چرخاندم و از دیدن لبخند مهربانش بغض در گلویم شکست و با ناراحتی گفتم:

-فکر کردم همه چیز تموم شده.

اخمی دلنشین کرد و صورت مهربان و کوچکش دلنشین شد و گفت:

-زبونتو گاز بگیر عزیزم خدا نکنه.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-ای خدا ...

و بعد چشمانم رو بستم تا او کارش رو تموم کند و من رو با بدبختی هایم تنها بگذارد اما صدای گرم و مهربانش رو شنیدم که در حین نوازش کردم دستم و تنظیم سرم روی دستم میگفت:

خدا خیلی بهت رحم کرده عزیزم. شانس اوردی که راننده ماشین به موقع ترمز کرده بود وگرنه الان اتفاق بدی برات می افتاد. چشمانم باز کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com