#باغ_پاییز_پارت_281

بهار خندید اما مامان با اخم گفت:

-ا. این چه حرفیه میزنی.زبونتو گاز بگیر.

چشمکی به بهار زدم و زبونم رو از دهانم خارج کردم و بعد با دندانم ان رو گاز گرفتم و به مامان گفتم:

-راضی شدی خانمی؟

مامان سر تکان داد و در حالی که به اشپزخانه میرفت گفت:

-از دست تو ...

بهار به کنارم امد و من با خوشحالی دوباره گونه اش رو بوسیدم. او که به راستی تعجب کرده بود گفت:

-نه تو امروز یه چیزیت شده. ببینم سرت جایی خورده اول صبحی؟

لبخند زدم و گفتم:

-نه ابجی جونم خیلی خوشحالم.

romangram.com | @romangram_com