#باغ_پاییز_پارت_267
چي ميگفت سروش؟ چرا اينقدر بي مقدمه شروع كرد؟ چرا حرفهايش بوي بدبختي و بي چارگي ميداد؟ چه اتفاقي براي او افتاده بود كه ارزوهايش رو بر باد رفته ميديد؟ چه شده بود كه ابتداي راه جا زده بود؟
-دوست داشتم اونقدر موفق بشم كه پدرم به وجودم افتخار كنه اما .... اما...
عصبي و كلافه دستش رو كه به دور ليوان روي ميز بود فشار ميداد و ميان دندان هاي به هم فشرده اش صحبت ميكرد.
-اما اون لعنتي زندگيم رو نابود كرد. دلم خوش بود كه با اين شراكتي كه با دوستم راه انداختم مي تونم خوشبخت بشم. موفق بشم. اما حالا...
سرش رو بالا گرفت و رد حالي كه قطرات شبنم رد چشمان ميدرخشيد نگاهم كرد. ديگه چشماش در نظرم زيبا جلوه نمي كرد. هيچ خوشم نمي امد كه او را اينقدر خوار و زبون ببينم. اون بايد هميشه با افتخار زندگي كنه. هيچ كس حق نداشت اين خوشبختي را از من و سروش بگيرد. سروش زيبا و مغرور من هنوز هم بايد در نگاهش شراره هاي عشق سو سو بزنه و غرور از نگاه بي تكلفش بباره . طوري كه همه باز هم با نداشتن او حسد بورزند و به من با حسرت نگاه كنند. اره ... سروش من بايد غرور در نگاهش بيداد كنه. چرا اينقدر چشماش بدحالت شده؟ من چشماي زيبا و خوش حالتش رو در عين غرور دوست دارم نه اين چشمهاي زبون رو ...
-همه سرمايه اي كه دشاتيم از دست رفت. حتي ديگه از دست رامين هم كاري بر نمياد.
رامين؟ اهان. رامين شريك سروش بود. انها با هم شركتي تاسيس كرده بودند و هر دو مهندس ساختمان بودند. مگر چه اتفاقي افتاده بود؟
-روي اين قرادادهاي اخري خيلي سرمايه گذاري كرده بوديم و تا نيمه اي از كارها هم پيش رفته بوديم. خيلي اميد داشتيم كه رد اين راه موفق ميشيم و پيشرفت زيادي ميكنيم. اما در يك روز ورق برگشت و ان روي سكه نمايان شد. همه شركتهايي كه ما براي اونها سرمايه گذاري كرده بوديم. به ناگهه از همكاري با شركت ما صرف نظر كردند و ما خسارتهاي زيادي متحمل شديم. اين خسارتها تنها مربوط به يك يا دو شكت نبود و بعد ها رد چند روز تمامي شركتهايي كه حتي با انها قرارداد بسته بوديم از همكاري با ما پشيمان شدند. خيلي برايمان سخت و غير قابل باور بود. تنها اميدمون به شركتي بود كه رامين به تازگي با او قرارداد بسته بود كه اون هم امروز اعلام كرد صرف نظر كرده ديگه داشتيم ديونه ميشديم و من يه سوال مثل خره ذهنم رو ميخورد كه چطور شركتهايي كه براي قرارداد بستن با شركت ما خودشون رو به اب و اتيش ميزدند يهو صرف نظر كردند و اين سوال رو امروز جواب گرفتم.
اهي عميقي كشيد و ضربه هولناك و اخرش رو بر پيكر من كه سخت به رعشه افتاده بود زد و گفت:
-فهميدم همش زير سر بابا بود. اون اعلام كرده بود كه هر شركتي به هر طريقي با كمپاني ما همكاري داشته باشه از همكاري با اون محروم ميشه. باورم نميشه كه پدر چنين دشمني در حق من كرده باشه. اين روا نبود. تمامي شركتها هم از اونجايي كه بالاخره روزي سر و كارشون با پدر مي افته و از اعتبار پدر ترسيده و از عقد قرارداد صرف نظر كردند. اين دشمني پدر رو هيچ وقت فراموش نميكنم.
romangram.com | @romangram_com