#باغ_پاییز_پارت_263
مامان با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
-اشکال نداره عزیزم. اومدم دیدم خوابی دلم نیومد بیدارت کنم.حالا زود باش بیا.
سرم رو تکون دادم و با شرمندگی و کمی شیطنت گفتم:
-تا بهار خانم میز رو بچینه منم دست و صورتم رو شستم و اومدم.
بهار با خنده از روی کاناپه پرید و دست به پیشانی اش گذاشت و با احترامی نظامی گفت:
-همین که شما افتخار همراهی با ما برای غذا خوردن میدید خودش یه نعمته.
با خنده به سمت دستشویی رفتم و سعی کردم تمام حرفهای پدر سروش رو از ذهنم پاک کنم. اون هدفش اینکه زندگی من رو خراب کنه و چرا من اون رو ازار ندم؟ چرا اون با حرفاش من رو رنج بده. بذار با بی اهمیتی به حرفهاش ازارش بدم و از این فکر با لذت لبخندی پر شیطنت روی لبم ظاهر شد و در آینه دستشویی به صورتم که حالا با ان فکر شیطانی گل از گلم شکفته بود نگاه کردم.
بعد از شام به همراه سروش به منزل خودمان رفتیم و نرسیده سروش به سمت پذیرایی رفت و دفتر وبرگه هایش رو جلویش پهن کرد. با ناراحتی نگاهش کردم و تازه متوجه اصرار بیش از حدش به خاطر برگشتمان به خانه شدم. او هیچ وقت برای برگشتن از خانه مامان و بهار اصرار نمیکرد و این من بودم که همیشه از او میخواستم به خانه برویم اما امشب... این کار هر شبش شده بود که بعد از رسیدن به خانه و خوردن شامش به سراغ دفترهای رسیدگی به اعمال شرکت میرفت و من بی حوصله روبرویش مینشستم و از ترس ناراحتی او حتی به تلوزیون هم نگاه نمیکردم و از روی اجبار کتابهای دانشکده ام رو به دست میگرفتم و این موضوع باعث شده بود که تمامی دروس های این یک هفته رو به کل حفظ شوم و از نظر بنفشه و بهار این موضوع خیلی خوب بود و بنفشه که دائماً به حالم افسوس میخورد اما این من بودم که موضوع رو نمیتوانستم مثل انها ساده قلمداد کنم و برایم کمی سخت بود و مخصوصاً که در این هفته به کافی شاپ هم نرفته بودیم به طوری رفتن به انجا برایم عادت شده بود که در ان چند روز در ان ساعت همیشگی مانند مرغ پر کنده بال بال میزدم و از این موضع رنج میبردم اما سروش چنان در برگه هایش رفته بود که توجه ای به این موضوع نداشت و طوری شده بود که این دو شب روی همان کاناپه خوابش میبرد و این من بودم که با بزرگواری این رو ندید می گرفتم و در دل کمی به او حق میدادم. چون میدیدم که چطور برای نگه داشتن و بقای زندگیمان در تلاش هست و دائماً تلفن همراهش دستش هست و با شریک کاریش در تماس برای روبه راه کردن کارهایشان. از انجایی که از میان صحبتهایش فهمیده بودم در کارشان مشکلی سختی ایجاد شده بود و از فریادهایی که بر سر شریکش میکشید فهمیده بودم که چندیدن شرکت قراردادشان رو کنسل کرده بودند و باعث شده بودند کلی به شرکت انها ضرر وارد شود و از این رو سعی میکردم به خاطر او چیزی به رویم نیارم و در دل دعا میکردم که خدا صبرم رو از من نگیره و من با صبر این بحران کاریش رو تحمل کنم و بالاخره او همان سروش عزیز و دوست داشتنی خودم بشه که با دیدن من بی تاب میشد.
دو روز بعد از ماجرای تماس گرفتن پدر سروش بود که سروش خسته و افسرده از محل کارش به خانه امد و من که با ذوق به استقبالش رفته بودم رو تنها با لبخندی تلخ بوسید و به سرعت از من دور شد . این رفتارش چنان در روحیه شادم اثر گذشات که ب یاختیار به اشپزخانه رفتم و گریستم. او حتی برای خوردن شام هم به سر میز نیامد و در اتاق ماند . از این رو غرور له شده ام رو زیر پا گذاشتم و با خودم گفتم که زن این طور مواقع باید مونس همسرش باشد نه اینکه نمکی بر زخم او و به سمت اتاق خواب رفتم. او رو دیدم که روی تخت دراز کشده بود اما نخوابیده بود و با نگاهش به سقف اتاق چشم دوخته بود. سعی کردم لبخند بزنم هر چند مصنوعی و بعد به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم. انگار تازه متوجه حضورم شده بود چون تکانی خورد و با تعجب به صورتم نگاه کرد. انگار انتظار حضور من رو در کنارش نداشت. دستش رو گرفتم و نگاهش کردم. پس از اینکه متوجه شد من در کنارش هستم لبخند زد و باز دوباره نگاهش ور به سقف اتاق دوخت. دستش رو نوازش کردم و گفتم:
-دلم برات تنگ شده بود.
romangram.com | @romangram_com