#باغ_پاییز_پارت_257

دسته چرخ رو گرفتم و سعی کردم اهسته اهسته به سمتی خلوت بروم و تا راحت با او صحبت کنم.

-اقای ارغوان من و سروش نزدیک به یک ساله که داریم با هم زندگی میکنیم و هیچ مشکلی هم نداریم.

-بله برای اینکه تو برای اینده نقشه داری. برای سروش و مال و املاکش نقشه داری. خوب میدونی که بعد از من سروش تنها کسیست که مالک ثروت بی حد و اندازه منه.

اونقدر از این حرفها زده بود که حس میکردم واقعاً برای مال و امئال سروش نقشه داریم و رد ذهنم این سوال ایجاد شد که چرا پاییز؟ اما سریع سر خودم فریاد کشیدم که هیچ وقت این طور نبوده و من سروش رو دوست دارم.

-اصلاً هم اونطور که شما فکر میکنید نیست. من به هیچ وجه به اموال سروش چشم ندارم. من تنها خود سروش رو میخوام. کسی که تمام زندگی منه.

-بهتر این قصه ها و شعرهای عاشقانه رو بریا خودت نگه داری. در هر حال من مقصودم ازاین تماس چیز دیگریست. پیشنهاد منصفانه ای دارم که میتوانی تا اخر عمرت از ان لذت ببری اما به شرطی که دست از سر سروش برداری.

بغض گلویم رو گرفته بود. به دیوار روبرویم تکیه دادم و او ادامه داد:

-بگو چقدر؟ بگو چقدر میخواهی تا دست از سر پسر من برداری.

با تتمه توانم گفتم:

-اما اون شوهر منه.

romangram.com | @romangram_com