#باغ_پاییز_پارت_254


-شرایطم برای ازدواج مناسبه البته میدونم که این رسم خواستگاری کردن نیست اما...

باز هم مکث کرد و این بار بهار بود که به جای من با لحنی معمولی پاسخ داد:

-اقای مهرابی عزیز شرمنده ام که میان کلامتون میپرم اما باید ما بدونیم که مقصود شما کدام یکی از ما هستیم.

او سرش رو بلند کرد و بعد به بهار نگاه کرد. انگار که مقصودش خود بهار بود و بعد ادامه داد:

-این خواستگاری تنها برای خودم نیست. من از طرف یکی از دوستانم که کمی کم رو هستند هم وکیل شده ام.

خنده ام گرفت. انگار او از همه پروتر بود. کس دیگری رو برای خواستگاری نداشتند؟ این که از شدت هیجان خیس عرق شده بود. با اینکه به شدت از حرفهایش خنده ام گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم و او گفت:

-من برای خودم از شما .... البته ببخشید ها با کمال شرمندگی از شما خواستگاری میکنم و برای دوستم هم از ایشون.

رد نگاهش رو دنبال کردم و به بنفشه رسیدم . انجا بود که خنده ام شدت گرفت و بی اختیار به زیر خنده زدم. بهار و بنفشه هم دست کمی از من نداشتند و به خنده افتادند. تنها این میان طفلک ارش خان بود که با تعجب به ما نگاه میکرد. باز هم بهار بود که زودتر از ما به خودش امد و گفت:

-شرمنده اقای عزیز قصد توهین به شما رو ندشاتیم اما متاسفانه نتونستیم خودمان رو کنترل کنیم.


romangram.com | @romangram_com