#باغ_پاییز_پارت_251

-اون ها فهمیدن که ازدواج کردیم؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-اره چند روز پیش دوباره اصرار داشتند که برن خواستگاری پری و من مجبور شدم موضوع ازدواجم رو بهشون بگم.

-چطور برخورد کردند؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-خوب نبود. اما ...

-اما چی؟

از روی کاناپه بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

-اما همه چیز درست میشه تو ناراحت نباش.

دستش رو گرفتم و در دلم گفتم خدا کنه.

romangram.com | @romangram_com