#باغ_پاییز_پارت_243
دستی به شکمش کشید و بعد گفت :
-وای پاییز جونم اگر بدونی چقدر گشنمه.
-تا تو لباست رو عوض کنی و یه دوش بگیری شام هم اماده است.
نگاهم کرد و در حالی که چشمانش رو خمار میکرد گفت:
-حالا تا اون موقع من چیکار کنم؟ من الان گشنمه.
خندیدم و برای دنبال نکردن حرفش سریع به داخل اشپزخانه رفتم و زا همانجا صدای خنده اش رو شنیدم که گفت:
-به هم میرسیم خانمی.
گونه هایم از شرم سرخ شد. باز هم مانند دختر بچه های و تازه عروس ها گونه هایم گل انداخته بود و برای اینکه فکر شیطنت او رو از سرم بیرون کنم. شروع به چیدن میز کردم و تا زمانی که او از حمام خارج شود به همان کار ادامه دادم.
وقتی وارد اشپزخانه شد او را یددم که با حوله کوچکی موهای مشکی اش رو خشک میکرد. به قدری چهره اش خواستنی شده بود که دلم میخواست او را ببوسم اما سرم رو به زیر انداختم تا او متوجه اشفتگی حالم نشود.
جوله اش رو به روی گردنش انداخت و بعد پشت میز نشست و در حالی که لبخند میزد گفت:
romangram.com | @romangram_com