#باغ_پاییز_پارت_229
بعد از شنیدن حرفهای او لبخند زدم و بهار که لبخندم رو دید با قیافه ای حق به جانب دستش رو جلوی صورت من و بنفشه تکان داد و گکفت:
-ای ای ای... ببنیم اینجا چه خبره؟ شماها از چی حرف میزنید که من از اون بیخبرم؟
خنده ام گرفت و بنفشه با شوق و ذوق انگار که خبری مهیج دارد رو به بهار شروع کرد به تعریف کردن قضایا. من که خودم ان شب انجا حضور داشتم اما شنیدن حرفهای بنفشه شوقی دیگر داشت او از دید خودش تمام اتفاقات رو برای بهار تشریح میکردو من هر لحظه به تغییر چهره او دقت میکردم در ابتدای صحبت های بنفشه چهره بهار در هم رفت و گاهی هم از عصبانیت صورتش منقبض میشد و زمانی که بنفشه صحبتهای خودش رو گفت بهار با خنده و ذوق میگفت خوب . بنفشه با لذت خاصی زمانی که حرفهایش تمام شد ادامه داد:
-اما خودمونیما پاییز هر ان منتظر بودم که به جون یگانه بیفتی و تا میخوره کتکش بزنی و منم همراهیت کنم اونوقت یه دعوای خفن راه می انداختیم.
و بعد کش و قوسی به بدنش داد و گفت:
-اخ دلم لک زده واسه یه دعوا....
و بعد با خنده ضربه اهسته به روی سرم وارد کرد و گفت:
-که تو خاک توسر به جای دعو با ارمش جوابش رو دادی.
و بعد باز هم خندید و گفت:
-اما خودمونیما خفن حال کردم. بهار نبودی ببینی چطوری پوز یگانه رو مالید به خاک . هر لحظه دلم میخهواست با صدای بلند تشویقش کنم و براش دست بزنم اما به جای دست زدن با علاقه به خیط شدن یگانه نگاه کردم.
romangram.com | @romangram_com