#باغ_پاییز_پارت_218


-مامانت میگفت برای تو و پری روز جمعه جشن نامزدی ترتیب داده اند.

چشمانش از شدت حیرت گرد شد و بعد از مدتی زد زیر خنده و بعد از لحظه ای که من در ان دق مرگ شدم گفت:

-خوب به سلامتی . ان شالله به پای هم پیر بشیم.

از جا جهیدم و با عصبانیت در حالی که دستم رو به نشانه تهدید به سمتش گرفته بودم گفتم:

-سروش با من شوخی نکن حوصله ندارم.

از جا بلند شد و رد همون حال که میخندید من رو در اغوش کشید و دور اتاق چرخوند. با اینکه عصبی بودم اما خنده ام گرفته بود. با سرمستی گفتم:

-بزارم زمین سروش . نکن دیگه. ااااااا. مگه با تو نیستم؟

اما او بی تفاوت به من من رو مانند پر کاهی از زمین بلند کرد و روی دستانش گرفت.

-کمرت درد میگیره.


romangram.com | @romangram_com