#باغ_پاییز_پارت_204
و در بین جمله ام شروع به دویدن کردم و سروش با فریاد گفت:
-وایسا ببینم کلک...
و بعد به دنبالم دوید. هر دو با شیطنت می خندیدم و من هر از گاهی می ایستادم و با خنده از اب دریا به سمتش می پاشیدم و او می ایستاد و مانند من با شیطنت اب رو به سمتم می پاشید که با فریاد میگفتم:
-نکن سروش. نکن دیونه.
اما او بی خیال به حرف من با شیطنت به کار خودش میرسید و من رو به خنده می انداخت و وقتی که میگفت:
-خوب بسته دیگه...
و من اونوقت بود که به سمت او اب میپاشیدم و میگفتم:
-اگه جرئت داری وایسا تا حالیت بکنم.
و او قه قهه میزد و میگفت:
romangram.com | @romangram_com